این وبلاگ به علت مشکلات عدیده بلاگر در ایران به ادرس زیر منتقل گردید
arad1966.wordpress.com
۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه
۱۳۸۷ آذر ۱۲, سهشنبه
خواستگاری
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
نويسنده: هوشمند ورعي
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
نويسنده: هوشمند ورعي
پیر شدن
با پیر شدن کمتر انتظار لذتهای جوانی را داریم . شاید برداشت ما از پیری نگرانمان می سازد . احساس من می گوید این پیری و مرگ نیست که ما را می ترساند ، بلکه امکان تنها شدن و مورد بی مهری قرار گرفتن است که باعث هراس ما می گردد . آنچه ما را می ترساند این است که روزی ، کسانی که دوستشان داریم با ما برنامه ریزی نکنند ، بلکه برای ما برنامه ریزی کنند . کم شدن موها ، چروکیده شدن پوست و گامهای آهسته دلایل واقعی برای ترس از پیری نیست ، حقیقت این است که امکان از دست دادن عشق مارا می ترساند .
لازم نیست دوران پیری ما بالش خاطرات انبار شده عشقی باشد که در روشنی پس از غروب یک عمر زندگی کامل بتوان روی آن آرمید . ما همچنان عاشقانی با همان نیازهای همیشگی باقی می مانیم ، هر چند ظاهرمان چیز دیگری بگوید . ما تا لحظه مرگ به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز داریم .
" تازمانی که انسان بتواند ستایش کند و دوست بدارد جوان می ماند . "
پابلو کاسالز
لازم نیست دوران پیری ما بالش خاطرات انبار شده عشقی باشد که در روشنی پس از غروب یک عمر زندگی کامل بتوان روی آن آرمید . ما همچنان عاشقانی با همان نیازهای همیشگی باقی می مانیم ، هر چند ظاهرمان چیز دیگری بگوید . ما تا لحظه مرگ به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز داریم .
" تازمانی که انسان بتواند ستایش کند و دوست بدارد جوان می ماند . "
پابلو کاسالز
حضرت آدم
حضرت آدم رضی الله و عنه
چون كه زميني شد ورفت از بهشت
دم به دم از خويش گله كرد و گفت
سخت پشیمان شدم از کار زشت
تا شکمش کرد کمی قار و قور
امرخداوند فراموش کرد
بابت پر کردن این پیچ پیچ
صحبت شیطان لعین گوش کرد
حضرت آدم گله مندم زتو
بابت لا دادن خـُلد برین
در عجبم از تو که با گندمی
خوردی از ابلیس فریبی چنین
شاه وگدا درپي اين واقعه
دغدغۀ خاطرشان شد شکم
« این شکم بی هنر پیچ پیچ»
کاش نمی خواست غذا دم به دم
« بار گرانی است کشیدن به دوش »
غصۀ پر کردن این بی هنر
چون که بُود مرکز درد و بلا
پر شدنش نیز عزای دگر
بابت یک وعدۀ گندم خوری
تا به ابد خلق گرفتار شد
اشرف مخلوق خداوندگار
بندۀ اشکم شده و خوار شد
گفت به « جاوید» عیال این چنین
شعر مگر آب و غذا می شود؟
فکر نکن با سخن( شرّ و ور)
قرض به بقّـال ادا می شود
خیز وبرو فکر غذا باش مرد
تا نکند اشکم ما قارو قور
ورنه که مانند اراجیف تو
شکر خدا هست به حد وفور
شاعر: محمد جاوید
چون كه زميني شد ورفت از بهشت
دم به دم از خويش گله كرد و گفت
سخت پشیمان شدم از کار زشت
تا شکمش کرد کمی قار و قور
امرخداوند فراموش کرد
بابت پر کردن این پیچ پیچ
صحبت شیطان لعین گوش کرد
حضرت آدم گله مندم زتو
بابت لا دادن خـُلد برین
در عجبم از تو که با گندمی
خوردی از ابلیس فریبی چنین
شاه وگدا درپي اين واقعه
دغدغۀ خاطرشان شد شکم
« این شکم بی هنر پیچ پیچ»
کاش نمی خواست غذا دم به دم
« بار گرانی است کشیدن به دوش »
غصۀ پر کردن این بی هنر
چون که بُود مرکز درد و بلا
پر شدنش نیز عزای دگر
بابت یک وعدۀ گندم خوری
تا به ابد خلق گرفتار شد
اشرف مخلوق خداوندگار
بندۀ اشکم شده و خوار شد
گفت به « جاوید» عیال این چنین
شعر مگر آب و غذا می شود؟
فکر نکن با سخن( شرّ و ور)
قرض به بقّـال ادا می شود
خیز وبرو فکر غذا باش مرد
تا نکند اشکم ما قارو قور
ورنه که مانند اراجیف تو
شکر خدا هست به حد وفور
شاعر: محمد جاوید
۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه
راست می گفت
دوستي ميگفت: ما با ظلم مخالف نيستيم، با ظالم مخالفيم، اگه ظالم عوض بشه اعتراض نميکنيم
منبع: سایت هفت ها
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=116منبع: سایت هفت ها
سخنی از گاندی
:هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد
1-سياست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4-شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانيت
7- عبادت بدون فداکاري
1-سياست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4-شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانيت
7- عبادت بدون فداکاري
۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه
پیوند زناشویی در ایران باستان
در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمیتواند در یک زمان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمیتواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد. اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد. در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی میتوانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست.
در مورد انواع پیوند زناشویی در ایران باستان گفتنی است که زن و مرد زرتشتی به 5 صورت و تحت عناوین پادشاه زن- چاکر زن- ایوک زن- ستر زن- خودسر زن پیوند زناشویی میبستند که هر یک جداگانه به شرح زیر است:
1-پادشاه زن: این نوع ازدواج به حالتی گفته میشد که دختری پس از رسیدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسری ازدواج میکرد و پادشاه زن از کاملترین حقوق و مزایای زناشویی برخوردار بود و کلا" همه دخترانی که برای نخستین بار و با رضایت پدر و مادر ازدواج میکردند، پیوند زناشویی آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت میشد.
2-چاکر زن: این نوع ازدواج به حالتی اطلاق میشد که زنی بیوه به عقد و ازدواج با مرد دیگری در میآمد. این زن با زندگی در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزایای پادشاه زن را در سراسر زندگی مشترک دارا بود، ولی پس از مرگ آیین کفن و دفن و سایر مراسم مذهبی اش تا سی روزه توسط شوهر دوم یا بستگانش برگزار میشد. ولی هزینه های مراسم بعد از سی روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنیای دیگر این زن از آن نخستین شوهر خود خواهد بود و به همین علت پیوند دوم او تحت عنوان چاکر زن یاد میشد.
حال برای برخی ناآگاهان پیوند زناشویی از نوع چاکر زن را اختیار کردن زن صیغه ای توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدی بیان میکنند که صحت ندارد.
3-ایوک زن: این نوع ازدواج زمانی اتفاق میافتاد که مردی دختر یا دخترانی داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر یا کوچکترین دخترش تحت عنوان ایوک ثبت میشد و رسم بر این بود که اولین پسر تولد یافته از این ازدواج به فرزندی پدر دختر در میآمد و به جای نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش میآوردند و این نوع ازدواج باعث شده که برخی افراد غیر مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتیان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج میکرده است. اینک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا" مردود است.
4-ستر زن: وقتی که فرد بالغی بدون ازدواج در میگذشت، پدر و مادر یا خویشان این فرد موظف بودند به خرج خود و به یاد فرد درگذشته دختری را به ازدواج پسری در میآورند. شرط این نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد میشدند که در آینده یکی از پسران خود را به فرزند خواندگی فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند.
5- خودسر زن: اگر دختری و پسری پس از رسیدن به سن بلوغ برخلاف میل والدین خود خواستار ازدواج با یکدیگر میشدند و مصر بر این امر نیز بودند، با وجود مخالفت والدین ازدواج آنها منع قانونی نداشت و زیر عنوان خودرای زن ثبت میگردید و در این بین دختر از ارث محروم میشد، مگر اینکه والدینش به خواست خود چیزی به او میدادند یا وصیت مینمودند که بدهند.
این نوع ازدواج ها در ایران باستان انجام میشد امروزه ازدواج ها تحت این عناوین ثبت نمیشود.
گفتنی است که طلاق در آیین زرتشتی مطرود و منفور است و تحت شرایطی ویژه و در مواردی نادر و خاص طبق آیین نامه زرتشتیان مجوز داده میشود
.
http://www.ahura-zartosht.persianblog.com/در مورد انواع پیوند زناشویی در ایران باستان گفتنی است که زن و مرد زرتشتی به 5 صورت و تحت عناوین پادشاه زن- چاکر زن- ایوک زن- ستر زن- خودسر زن پیوند زناشویی میبستند که هر یک جداگانه به شرح زیر است:
1-پادشاه زن: این نوع ازدواج به حالتی گفته میشد که دختری پس از رسیدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسری ازدواج میکرد و پادشاه زن از کاملترین حقوق و مزایای زناشویی برخوردار بود و کلا" همه دخترانی که برای نخستین بار و با رضایت پدر و مادر ازدواج میکردند، پیوند زناشویی آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت میشد.
2-چاکر زن: این نوع ازدواج به حالتی اطلاق میشد که زنی بیوه به عقد و ازدواج با مرد دیگری در میآمد. این زن با زندگی در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزایای پادشاه زن را در سراسر زندگی مشترک دارا بود، ولی پس از مرگ آیین کفن و دفن و سایر مراسم مذهبی اش تا سی روزه توسط شوهر دوم یا بستگانش برگزار میشد. ولی هزینه های مراسم بعد از سی روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنیای دیگر این زن از آن نخستین شوهر خود خواهد بود و به همین علت پیوند دوم او تحت عنوان چاکر زن یاد میشد.
حال برای برخی ناآگاهان پیوند زناشویی از نوع چاکر زن را اختیار کردن زن صیغه ای توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدی بیان میکنند که صحت ندارد.
3-ایوک زن: این نوع ازدواج زمانی اتفاق میافتاد که مردی دختر یا دخترانی داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر یا کوچکترین دخترش تحت عنوان ایوک ثبت میشد و رسم بر این بود که اولین پسر تولد یافته از این ازدواج به فرزندی پدر دختر در میآمد و به جای نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش میآوردند و این نوع ازدواج باعث شده که برخی افراد غیر مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتیان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج میکرده است. اینک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا" مردود است.
4-ستر زن: وقتی که فرد بالغی بدون ازدواج در میگذشت، پدر و مادر یا خویشان این فرد موظف بودند به خرج خود و به یاد فرد درگذشته دختری را به ازدواج پسری در میآورند. شرط این نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد میشدند که در آینده یکی از پسران خود را به فرزند خواندگی فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند.
5- خودسر زن: اگر دختری و پسری پس از رسیدن به سن بلوغ برخلاف میل والدین خود خواستار ازدواج با یکدیگر میشدند و مصر بر این امر نیز بودند، با وجود مخالفت والدین ازدواج آنها منع قانونی نداشت و زیر عنوان خودرای زن ثبت میگردید و در این بین دختر از ارث محروم میشد، مگر اینکه والدینش به خواست خود چیزی به او میدادند یا وصیت مینمودند که بدهند.
این نوع ازدواج ها در ایران باستان انجام میشد امروزه ازدواج ها تحت این عناوین ثبت نمیشود.
گفتنی است که طلاق در آیین زرتشتی مطرود و منفور است و تحت شرایطی ویژه و در مواردی نادر و خاص طبق آیین نامه زرتشتیان مجوز داده میشود
.
در ستایش مرگ
آسمان لبخند میزند. زمین میپروراند. مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند...
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
صادق هدايت
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
صادق هدايت
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
سخنی حکيمانه
سخنی حکيمانه
زماني دوست داشتم حرف هاي حكيمانه اي بزنم كه در خاطر ديگران بماند اما بي تجربه بودم و نمي توانستم. اين روزها هرچرندي كه مي گويم كمي تا قسمتي حكيمانه از آب در مي آيد اما هنوز هم در خاطر كسي نمي ماند! احتمالاً دوران سخنان حكيمانه گذشته است
چند ماه پيش در مصاحبه اي با يكي از شبكه هاي راديويي تهران داستان حكمت آموزي را از باب پند و اندرز براي شنوندگان تعريف كردم كه چون جايي ثبت نشد و مطمئن هستم شما هم جزء شنوندگان آن برنامه نبوده ايد مي خواهم يك بار ديگر آن را براي شخص شما تعريف كنم
داستان حسن كچل را شنيده ايد؟ قهرمان داستان، حسن، كه هم مثل من كچل است و هم مثل من و شما تنبل و عاشق رفاه و نعمات زندگي، در وفاداري به علايق خود آنقدر افراط مي كند كه ننه اش عاصي مي شود و با حيله اي او را از خانه بيرون مي اندازد و شرط مي كند تا دست از تنبلي بر ندارد و براي خودش كسي - بخوانيد پولدار- نشود او را به خانه راه ندهد. حسن به ناچار به دنبال سرنوشت از شهر خارج مي شود و در بين راه هر آشغالي كه روي زمين پيدا مي كند در توبره اش مي اندازد بلكه روزي به كار بيايد. به اين ترتيب در توبره ي حسن، يك لاك پشت، يك گنجشك، يك تخم مرغ به همراه لباس زير و جوراب هاي نشسته و شارژر تلفن همراه و كمي نان و پنير و يك عدد برس سر و يك عالمه چيزهاي قابل بازيافت ديگر پيدا مي شد
در يك سكانس هيجان انگيز، حسن، كه در بيابان سرگردان است، مجبور مي شود تا با یک "ديو" زورآزمايي كند. ديو رجز مي خواند و شپشي از سر خود بيرون مي كشد كه به اندازه ي يك قورباغه است، حسن هم لاك پشت را از كيسه بيرون مي آورد و به جاي شپش به ديو قالب مي كند! ديو سنگي به هوا مي اندازد كه آن دورها به زمين مي افتد و حسن هم در جواب گنجشك را از كيسه رها مي كند كه پرواز مي كند و در آسمان ناپديد مي شود. ديو قلوه سنگي را آنقدر فشار مي دهد كه خاك مي شود و حسن تخم مرغي را به جاي سنگ له مي كند و ادعا مي كند كه روغن سنگ را با فشار بيرون كشيده است!... به اين ترتيب در همين مقدمات قبل از نبرد، حسن چنان زرنگي مي كند كه ديو كم مي آورد و خود را از پیش باخته اعلام می کند و حسن كچل شاه سرزمين ديوها مي شود و در انتها با يك عالم خدم و حشم و مال و مكنت به ده بر می گردد و به دستبوس ننه اش مي رود و چون به شهادت همه ي اهل محل براي خودش كسي شده است، ننه در خانه را باز مي كند و حسن كچل باقی عمر را در ناز و نعمت و آسايش به تنبلي و تن آسايي و خواب مي گذراند و هیچ کس هم شماتتش نمی کند
نتيجه گيري حكيمانه براي همكاران و هنرمندان: هرچيز كه خوار آيد روزي به كار آيد. در جاده ي زندگي هر چه يافتيد بر داريد و در توبره ي تجربه هايتان بگذاريد، روزي به كارتان خواهد آمد؛ كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، به نمايشگاه ها سر بزنيد، بنويسيد، بسازيد، برقصيد
نتيجه گيري های كّلي: حتي در داستان هاي فولكلور ما، نقش زرنگي و خالي بندي و پرروبازي و بخت و اقبال صد بار پررنگ تر از تلاش و كوشش و لياقت و ... است
پول داشته باش سر سبیل شاه نقاره بزن
نويسنده: توکا نيستانی
زماني دوست داشتم حرف هاي حكيمانه اي بزنم كه در خاطر ديگران بماند اما بي تجربه بودم و نمي توانستم. اين روزها هرچرندي كه مي گويم كمي تا قسمتي حكيمانه از آب در مي آيد اما هنوز هم در خاطر كسي نمي ماند! احتمالاً دوران سخنان حكيمانه گذشته است
چند ماه پيش در مصاحبه اي با يكي از شبكه هاي راديويي تهران داستان حكمت آموزي را از باب پند و اندرز براي شنوندگان تعريف كردم كه چون جايي ثبت نشد و مطمئن هستم شما هم جزء شنوندگان آن برنامه نبوده ايد مي خواهم يك بار ديگر آن را براي شخص شما تعريف كنم
داستان حسن كچل را شنيده ايد؟ قهرمان داستان، حسن، كه هم مثل من كچل است و هم مثل من و شما تنبل و عاشق رفاه و نعمات زندگي، در وفاداري به علايق خود آنقدر افراط مي كند كه ننه اش عاصي مي شود و با حيله اي او را از خانه بيرون مي اندازد و شرط مي كند تا دست از تنبلي بر ندارد و براي خودش كسي - بخوانيد پولدار- نشود او را به خانه راه ندهد. حسن به ناچار به دنبال سرنوشت از شهر خارج مي شود و در بين راه هر آشغالي كه روي زمين پيدا مي كند در توبره اش مي اندازد بلكه روزي به كار بيايد. به اين ترتيب در توبره ي حسن، يك لاك پشت، يك گنجشك، يك تخم مرغ به همراه لباس زير و جوراب هاي نشسته و شارژر تلفن همراه و كمي نان و پنير و يك عدد برس سر و يك عالمه چيزهاي قابل بازيافت ديگر پيدا مي شد
در يك سكانس هيجان انگيز، حسن، كه در بيابان سرگردان است، مجبور مي شود تا با یک "ديو" زورآزمايي كند. ديو رجز مي خواند و شپشي از سر خود بيرون مي كشد كه به اندازه ي يك قورباغه است، حسن هم لاك پشت را از كيسه بيرون مي آورد و به جاي شپش به ديو قالب مي كند! ديو سنگي به هوا مي اندازد كه آن دورها به زمين مي افتد و حسن هم در جواب گنجشك را از كيسه رها مي كند كه پرواز مي كند و در آسمان ناپديد مي شود. ديو قلوه سنگي را آنقدر فشار مي دهد كه خاك مي شود و حسن تخم مرغي را به جاي سنگ له مي كند و ادعا مي كند كه روغن سنگ را با فشار بيرون كشيده است!... به اين ترتيب در همين مقدمات قبل از نبرد، حسن چنان زرنگي مي كند كه ديو كم مي آورد و خود را از پیش باخته اعلام می کند و حسن كچل شاه سرزمين ديوها مي شود و در انتها با يك عالم خدم و حشم و مال و مكنت به ده بر می گردد و به دستبوس ننه اش مي رود و چون به شهادت همه ي اهل محل براي خودش كسي شده است، ننه در خانه را باز مي كند و حسن كچل باقی عمر را در ناز و نعمت و آسايش به تنبلي و تن آسايي و خواب مي گذراند و هیچ کس هم شماتتش نمی کند
نتيجه گيري حكيمانه براي همكاران و هنرمندان: هرچيز كه خوار آيد روزي به كار آيد. در جاده ي زندگي هر چه يافتيد بر داريد و در توبره ي تجربه هايتان بگذاريد، روزي به كارتان خواهد آمد؛ كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، به نمايشگاه ها سر بزنيد، بنويسيد، بسازيد، برقصيد
نتيجه گيري های كّلي: حتي در داستان هاي فولكلور ما، نقش زرنگي و خالي بندي و پرروبازي و بخت و اقبال صد بار پررنگ تر از تلاش و كوشش و لياقت و ... است
پول داشته باش سر سبیل شاه نقاره بزن
نويسنده: توکا نيستانی
فیل
وقتی از آقای کوینر پرسیدند کدام حیوان را بر سایر حیوانات ترجیح میدهد بیدرنگ فیل را نام برد، استدلالش هم این بود:
فیل، هم قوی است هم حیلهورز. حیله را با قدرت همراه میکند. این حیلهاش به هیچوجه موذیانه و حقیرانه نیست که بخواهد بدون جلبنظر کردن کسی یا چیزی برای فرار از آسیب یا به دست آوردن غذایی به آن متوسل شود، بلکه حیلهای است که برای کارهای بزرگ در اختیار نیرومندان قرار دارد. از هرجا این حیوان بگذرد، حتماً گذرگاه پهنی است. از طرفی دیگر خوشخلقوخو است و شوخی هم سرش میشود. به همان میزان که دوست خوبیست دشمن خوبی هم هست. بسیار بزرگ و سنگین و در عین حال بسیار تند و تیز است.
خرطومش به هیکل ستبر و ناهنجاری منتهی میشود اما با آن، کوچکترین خوردنی حتی فندق را از روی زمین برمیدارد. گوشهایش متحرک است. فقط چیزهایی را میشنود که مورد توجهش باشد. عمری طولانی هم دارد. موجودی اجتماعی است، آن هم نهفقط با سایر فیلها بلکه با همه. همهجا همانقدر که دوستش دارند به همان میزان نیز از وی میترسند. با قدری چاشنی شوخطبعی حتی میشود بزرگش داشت و او را پرستید. پوست کلفتی دارد تا آن حد که چاقو توی آن فرو میشکند؛ اما احساساتش لطیف است. میتواند غمگین و در عین حال خشمناک شود. با میلِ وافِر میرقصد. در انبوهه بیشهزار میمیرد. بچهها و سایر حیوانات را دوست میدارد. رنگش خاکستریست. فقط از نظر جثه به چشم میآید. گوشتش خوردنی نیست. میتواند خوب کار کند. با میل مفرط میآشامد و سرکیف میشود. به هنر نیز خدمت میکند؛ عاج تولید میکند
برتولت برشت
ترجمه: علی عبداللهی
فیل، هم قوی است هم حیلهورز. حیله را با قدرت همراه میکند. این حیلهاش به هیچوجه موذیانه و حقیرانه نیست که بخواهد بدون جلبنظر کردن کسی یا چیزی برای فرار از آسیب یا به دست آوردن غذایی به آن متوسل شود، بلکه حیلهای است که برای کارهای بزرگ در اختیار نیرومندان قرار دارد. از هرجا این حیوان بگذرد، حتماً گذرگاه پهنی است. از طرفی دیگر خوشخلقوخو است و شوخی هم سرش میشود. به همان میزان که دوست خوبیست دشمن خوبی هم هست. بسیار بزرگ و سنگین و در عین حال بسیار تند و تیز است.
خرطومش به هیکل ستبر و ناهنجاری منتهی میشود اما با آن، کوچکترین خوردنی حتی فندق را از روی زمین برمیدارد. گوشهایش متحرک است. فقط چیزهایی را میشنود که مورد توجهش باشد. عمری طولانی هم دارد. موجودی اجتماعی است، آن هم نهفقط با سایر فیلها بلکه با همه. همهجا همانقدر که دوستش دارند به همان میزان نیز از وی میترسند. با قدری چاشنی شوخطبعی حتی میشود بزرگش داشت و او را پرستید. پوست کلفتی دارد تا آن حد که چاقو توی آن فرو میشکند؛ اما احساساتش لطیف است. میتواند غمگین و در عین حال خشمناک شود. با میلِ وافِر میرقصد. در انبوهه بیشهزار میمیرد. بچهها و سایر حیوانات را دوست میدارد. رنگش خاکستریست. فقط از نظر جثه به چشم میآید. گوشتش خوردنی نیست. میتواند خوب کار کند. با میل مفرط میآشامد و سرکیف میشود. به هنر نیز خدمت میکند؛ عاج تولید میکند
برتولت برشت
ترجمه: علی عبداللهی
اشتراک در:
پستها (Atom)
