۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

خواستگاری

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.


خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!


بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!


در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!


بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!


نويسنده: هوشمند ورعي

پیر شدن

با پیر شدن کمتر انتظار لذتهای جوانی را داریم . شاید برداشت ما از پیری نگرانمان می سازد . احساس من می گوید این پیری و مرگ نیست که ما را می ترساند ، بلکه امکان تنها شدن و مورد بی مهری قرار گرفتن است که باعث هراس ما می گردد . آنچه ما را می ترساند این است که روزی ، کسانی که دوستشان داریم با ما برنامه ریزی نکنند ، بلکه برای ما برنامه ریزی کنند . کم شدن موها ، چروکیده شدن پوست و گامهای آهسته دلایل واقعی برای ترس از پیری نیست ، حقیقت این است که امکان از دست دادن عشق مارا می ترساند .
لازم نیست دوران پیری ما بالش خاطرات انبار شده عشقی باشد که در روشنی پس از غروب یک عمر زندگی کامل بتوان روی آن آرمید . ما همچنان عاشقانی با همان نیازهای همیشگی باقی می مانیم ، هر چند ظاهرمان چیز دیگری بگوید . ما تا لحظه مرگ به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز داریم .
" تازمانی که انسان بتواند ستایش کند و دوست بدارد جوان می ماند . "

پابلو کاسالز

حضرت آدم

حضرت آدم رضی الله و عنه
چون كه زميني شد ورفت از بهشت

دم به دم از خويش گله كرد و گفت
سخت پشیمان شدم از کار زشت

تا شکمش کرد کمی قار و قور
امرخداوند فراموش کرد

بابت پر کردن این پیچ پیچ
صحبت شیطان لعین گوش کرد

حضرت آدم گله مندم زتو
بابت لا دادن خـُلد برین

در عجبم از تو که با گندمی
خوردی از ابلیس فریبی چنین

شاه وگدا درپي اين واقعه
دغدغۀ خاطرشان شد شکم

« این شکم بی هنر پیچ پیچ»
کاش نمی خواست غذا دم به دم

« بار گرانی است کشیدن به دوش »
غصۀ پر کردن این بی هنر

چون که بُود مرکز درد و بلا
پر شدنش نیز عزای دگر

بابت یک وعدۀ گندم خوری
تا به ابد خلق گرفتار شد

اشرف مخلوق خداوندگار
بندۀ اشکم شده و خوار شد

گفت به « جاوید» عیال این چنین
شعر مگر آب و غذا می شود؟

فکر نکن با سخن( شرّ و ور)
قرض به بقّـال ادا می شود

خیز وبرو فکر غذا باش مرد
تا نکند اشکم ما قارو قور

ورنه که مانند اراجیف تو
شکر خدا هست به حد وفور
 

شاعر: محمد جاوید

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

راست می گفت

دوستي مي‌گفت: ما با ظلم مخالف نيستيم، با ظالم مخالفيم، اگه ظالم عوض بشه اعتراض نمي‌کنيم


منبع: سایت هفت ها 
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=116

سخنی از گاندی

 :هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد
1-سياست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4-شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانيت
7- عبادت بدون فداکاري
 

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

پیوند زناشویی در ایران باستان

در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمی‌تواند در یک زمان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمی‌تواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد. اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد. در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی می‌توانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست.

در مورد انواع پیوند زناشویی در ایران باستان گفتنی است که زن و مرد زرتشتی به 5 صورت و تحت عناوین پادشاه زن- چاکر زن- ایوک زن- ستر زن- خودسر زن پیوند زناشویی می‌بستند که هر یک جداگانه به شرح زیر است:

1-پادشاه زن: این نوع ازدواج به حالتی گفته می‌شد که دختری پس از رسیدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسری ازدواج می‌کرد و پادشاه زن از کاملترین حقوق و مزایای زناشویی برخوردار بود و کلا" همه دخترانی که برای نخستین بار و با رضایت پدر و مادر ازدواج می‌کردند، پیوند زناشویی آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت می‌شد.

2-چاکر زن: این نوع ازدواج به حالتی اطلاق می‌شد که زنی بیوه به عقد و ازدواج با مرد دیگری در می‌آمد. این زن با زندگی در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزایای پادشاه زن را در سراسر زندگی مشترک دارا بود، ولی پس از مرگ آیین کفن و دفن و سایر مراسم مذهبی اش تا سی روزه توسط شوهر دوم یا بستگانش برگزار می‌شد. ولی هزینه های مراسم بعد از سی روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنیای دیگر این زن از آن نخستین شوهر خود خواهد بود و به همین علت پیوند دوم او تحت عنوان چاکر زن یاد می‌شد.
حال برای برخی ناآگاهان پیوند زناشویی از نوع چاکر زن را اختیار کردن زن صیغه ای توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدی بیان می‌کنند که صحت ندارد.

3-ایوک زن: این نوع ازدواج زمانی اتفاق می‌افتاد که مردی دختر یا دخترانی داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر یا کوچکترین دخترش تحت عنوان ایوک ثبت می‌شد و رسم بر این بود که اولین پسر تولد یافته از این ازدواج به فرزندی پدر دختر در می‌آمد و به جای نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش می‌آوردند و این نوع ازدواج باعث شده که برخی افراد غیر مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتیان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج می‌کرده است. اینک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا" مردود است.

4-ستر زن: وقتی که فرد بالغی بدون ازدواج در می‌گذشت، پدر و مادر یا خویشان این فرد موظف بودند به خرج خود و به یاد فرد درگذشته دختری را به ازدواج پسری در می‌آورند. شرط این نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد می‌شدند که در آینده یکی از پسران خود را به فرزند خواندگی فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند.

5- خودسر زن: اگر دختری و پسری پس از رسیدن به سن بلوغ برخلاف میل والدین خود خواستار ازدواج با یکدیگر می‌شدند و مصر بر این امر نیز بودند، با وجود مخالفت والدین ازدواج آنها منع قانونی نداشت و زیر عنوان خودرای زن ثبت می‌گردید و در این بین دختر از ارث محروم می‌شد، مگر اینکه والدینش به خواست خود چیزی به او می‌دادند یا وصیت می‌نمودند که بدهند.

این نوع ازدواج ها در ایران باستان انجام می‌شد امروزه ازدواج ها تحت این عناوین ثبت نمی‌شود.
گفتنی است که طلاق در آیین زرتشتی مطرود و منفور است و تحت شرایطی ویژه و در مواردی نادر و خاص طبق آیین نامه زرتشتیان مجوز داده می‌شود

.
http://www.ahura-zartosht.persianblog.com/

در ستایش مرگ

آسمان لبخند می‌زند. زمین می‌پروراند. مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند...
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

صادق هدايت

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

سخنی حکيمانه

سخنی حکيمانه


زماني دوست داشتم حرف هاي حكيمانه اي بزنم كه در خاطر ديگران بماند اما بي تجربه بودم و نمي توانستم. اين روزها هرچرندي كه مي گويم كمي تا قسمتي حكيمانه از آب در مي آيد اما هنوز هم در خاطر كسي نمي ماند! احتمالاً دوران سخنان حكيمانه گذشته است

چند ماه پيش در مصاحبه اي با يكي از شبكه هاي راديويي تهران داستان حكمت آموزي را از باب پند و اندرز براي شنوندگان تعريف كردم كه چون جايي ثبت نشد و مطمئن هستم شما هم جزء شنوندگان آن برنامه نبوده ايد مي خواهم يك بار ديگر آن را براي شخص شما تعريف كنم

داستان حسن كچل را شنيده ايد؟ قهرمان داستان، حسن، كه هم مثل من كچل است و هم مثل من و شما تنبل و عاشق رفاه و نعمات زندگي، در وفاداري به علايق خود آنقدر افراط مي كند كه ننه اش عاصي مي شود و با حيله اي او را از خانه بيرون مي اندازد و شرط مي كند تا دست از تنبلي بر ندارد و براي خودش كسي - بخوانيد پولدار- نشود او را به خانه راه ندهد. حسن به ناچار به دنبال سرنوشت از شهر خارج مي شود و در بين راه هر آشغالي كه روي زمين پيدا مي كند در توبره اش مي اندازد بلكه روزي به كار بيايد. به اين ترتيب در توبره ي حسن، يك لاك پشت، يك گنجشك، يك تخم مرغ به همراه لباس زير و جوراب هاي نشسته و شارژر تلفن همراه و كمي نان و پنير و يك عدد برس سر و يك عالمه چيزهاي قابل بازيافت ديگر پيدا مي شد

در يك سكانس هيجان انگيز، حسن، كه در بيابان سرگردان است، مجبور مي شود تا با یک "ديو" زورآزمايي كند. ديو رجز مي خواند و شپشي از سر خود بيرون مي كشد كه به اندازه ي يك قورباغه است، حسن هم لاك پشت را از كيسه بيرون مي آورد و به جاي شپش به ديو قالب مي كند! ديو سنگي به هوا مي اندازد كه آن دورها به زمين مي افتد و حسن هم در جواب گنجشك را از كيسه رها مي كند كه پرواز مي كند و در آسمان ناپديد مي شود. ديو قلوه سنگي را آنقدر فشار مي دهد كه خاك مي شود و حسن تخم مرغي را به جاي سنگ له مي كند و ادعا مي كند كه روغن سنگ را با فشار بيرون كشيده است!... به اين ترتيب در همين مقدمات قبل از نبرد، حسن چنان زرنگي مي كند كه ديو كم مي آورد و خود را از پیش باخته اعلام می کند و حسن كچل شاه سرزمين ديوها مي شود و در انتها با يك عالم خدم و حشم و مال و مكنت به ده بر می گردد و به دستبوس ننه اش مي رود و چون به شهادت همه ي اهل محل براي خودش كسي شده است، ننه در خانه را باز مي كند و حسن كچل باقی عمر را در ناز و نعمت و آسايش به تنبلي و تن آسايي و خواب مي گذراند و هیچ کس هم شماتتش نمی کند

نتيجه گيري حكيمانه براي همكاران و هنرمندان: هرچيز كه خوار آيد روزي به كار آيد. در جاده ي زندگي هر چه يافتيد بر داريد و در توبره ي تجربه هايتان بگذاريد، روزي به كارتان خواهد آمد؛ كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، به نمايشگاه ها سر بزنيد، بنويسيد، بسازيد، برقصيد

نتيجه گيري های كّلي: حتي در داستان هاي فولكلور ما، نقش زرنگي و خالي بندي و پرروبازي و بخت و اقبال صد بار پررنگ تر از تلاش و كوشش و لياقت و ... است

پول داشته باش سر سبیل شاه نقاره بزن

نويسنده: توکا نيستانی

فیل

وقتی از آقای کوینر پرسیدند کدام حیوان را بر سایر حیوانات ترجیح می‌دهد بی‌درنگ فیل را نام برد، استدلالش هم این بود:
فیل، هم قوی است هم حیله‌ورز. حیله را با قدرت همراه می‌کند. این حیله‌اش به هیچ‌وجه موذیانه و حقیرانه نیست که بخواهد بدون جلب‌نظر کردن کسی یا چیزی برای فرار از آسیب یا به دست آوردن غذایی به آن متوسل شود، بلکه حیله‌ای است که برای کارهای بزرگ در اختیار نیرومندان قرار دارد. از هرجا این حیوان بگذرد، حتماً گذرگاه پهنی است. از طرفی دیگر خوش‌خلق‌وخو است و شوخی هم سرش می‌شود. به همان میزان که دوست خوبیست دشمن خوبی هم هست. بسیار بزرگ و سنگین و در عین حال بسیار تند و تیز است.

خرطومش به هیکل ستبر و ناهنجاری منتهی می‌شود اما با آن، کوچک‌ترین خوردنی حتی فندق را از روی زمین برمی‌دارد. گوش‌هایش متحرک است. فقط چیزهایی را می‌شنود که مورد توجهش باشد. عمری طولانی هم دارد. موجودی اجتماعی است، آن هم نه‌فقط با سایر فیل‌ها بلکه با همه. همه‌جا همان‌قدر که دوستش دارند به همان میزان نیز از وی می‌ترسند. با قدری چاشنی شوخ‌طبعی حتی می‌شود بزرگش داشت و او را پرستید. پوست کلفتی دارد تا آن حد که چاقو توی آن فرو می‌شکند؛ اما احساساتش لطیف است. می‌تواند غمگین و در عین حال خشمناک شود. با میلِ وافِر می‌رقصد. در انبوهه بیشه‌زار می‌میرد. بچه‌ها و سایر حیوانات را دوست می‌دارد. رنگش خاکستری‌ست. فقط از نظر جثه به چشم می‌آید. گوشتش خوردنی نیست. می‌تواند خوب کار کند. با میل مفرط می‌آشامد و سرکیف می‌شود. به هنر نیز خدمت می‌کند؛ عاج تولید می‌کند


برتولت برشت
ترجمه: علی عبداللهی

دو راهب

تانزان و اکیدو دو راهب در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند
او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد.

تانزان گفت: بیا دختر، و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.

دو راهب تا شب سخن نگفتند
سرانجام در دیر ، اکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او .چرا چنین کردی؟
تانزان گفت: دوست عزیز، من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

قحطی

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

حق با گاو نر است

در چمنزاری هزار جور حیوان خوش و خرم پرسه می‌زدند. ناگهان گاو نر یک گل کوچولوی زیبا دید با یک تاج سفید وسطش. به آن نگاه کرد و از دوستان دور و برش پرسید:
«شما می‌دانید اسم این گل چیست؟»
میش مع‌مع کنان گفت: «گل لاله است»
بز بع‌بع‌ کنان گفت: «بنفشه است»
اسب شیهه‌کشان گفت: «مینای چمنزار است»
گاو نر ماغ کشید و با صدای مهیب گفت: «چه مزخرفاتی! این گل سرخ است!»
بعد همه‌ی حیوانات ساکت شدند و نظر روباهی را که اتفاقی داشت از آن‌جا رد می‌شد، پرسیدند:
روباه با حالتی مکارانه گفت:
«حق با گاو نر است! آخر او بلندتر از همه فریاد می‌کشد!»

رودولف کیرستن
ترجمه: علی عبداللهی

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

مشخصات همسر آینده ام

مشخصات اينجانب و همسر آينده ام (آمريکايی وار)

نظر به عزم راسخی که برای اقدام به يک ازدواج کاملاً قانونی دارم ، و با توجه به اين نکته که هيچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مونث امکانپذير نيست، خاضعانه در نهايت افتخار و خوشوقتی و احساس رضايت کامل از کليه بيوگان و دوشيزگان محترمه استدعا می شو د لطف بفرمايند مراتب ذيل را مورد عنايت قرار دهند:
نخست اينکه اينجانب يک مرد می باشم . اين امر مسلماً برای خانم ها پر اهميت می باشد.
قدم صد هفتاد شش سانتی متر است جوان هستم . هنوز تا ايام کهولت زياد فاصله دارم ، درست به اندازه فاصله مرغ پاچله از عيد پطرس. اصل و نسب دار می باشم, زيبا نيستم ، اما خيلی زشت هم نمی باشم. عدم زشتی ام به حدی است که بارها در تاريکی مطلق با اشخاص بسيار زيبا عوضی گرفته شده ام . چشم هايم ميشی است . روى گونه هايم (افسوس!) چال نمى افتد. از دندان های آسيابم دو تايش خراب است.بجز پدر و مادری فقير ولی نجيب چيزی ندارم .اما آينده ام کاملاً درخشان است
دوستدار پروپاقرص خوشگل ها عموماً و خدمتکارها خصوصاً می باشم . به همه چيز اعتقاد دارم
خيال دارم در آينده رمانی به رشته تحرير درآورم که قهرمانش همسر آينده خود اينجانب باشد. در شبانه روز دوازده ساعت می خوابم . بربروار پرخورم . تنها در جمع دوستان ودکا مينوشم
آشنايان خوبی دارم دوتا شان اديبند يکيشان شاعر يکيشان مفتخور که از طريق جرايد شريفه به تعليم ابناء بشر مشغولند.
عاشق پيشه ام اما حسود نيستم . قصد دارم طبق شرايطی که خود و طلبکارانم می دانيم ازدواج کنم
اين بود مشخصات اينجانب .

و اما مشخصات همسر آينده ام:

بيوه باشد يا دوشيزه ( بر حسب اينکه کدام بيشتر مناسب حال باشد ) زير سی ساله و بالای پانزده ساله . کاتوليک نباشد ، يعنى به يقين بداند در دنيا افراد مصون از گناه وجود ندارد. يهودی هم پذيرفته نمی شود. دختران يهودی هميشه از آدم می پرسند چرا يک خط در ميان مينويسی, چرا نميروی و پيش بابام پول در آوردن رو ياد نميگيری و اینجور حرفا که اصلا به مزاج من سازگار نيست.
مو طلائی باشدو چشم آبی و ( لطفاً در صورت امکان) ابرومشکی . نه رنگ پريده باشد نه سرخرو ، نه چاق باشد نه لاغر ، نه دراز باشد نه کوتاه . تو دلبرو باشد و جنی هم نباشد. سرش تراشيده نباشد ، وراج نباشد و مدام کنج خانه ننشيند. ضمناً بايد خوش خط باشد چون به يک نساخ ماهر نيازمندم. البته کار نسخه برداريش زياد نيست . به مجلاتی که با آنها همکارى دارم علاقه داشته باشد و رويه آنها را سرمشق خود قرار دهد
بايد بتواند آواز بخواند ، برقصد ، بنويسد ، بپزد ، بريان کند ، بلبل زبانی کند ، شيرمال بپزد ( اما گوش مال ندهد) ، براى شوهر جانش پول قرض بگيرد . با استفاده از امکانات شخصی خوش سر و لباس باشد ، و کاملاً و از هر نظر مطيع باشد
نبايد تنش را بخاراند ، جير و وير کند ، جيغ بکشد ، فرياد بزند ، گاز بگيرد ، دندان نشان بدهد ، ظرف و ظروف بشکند يا در خانه براى دوستان پشت چشم نازک کند
بداند که شاخ زيبنده آدم نيست و هر چه کوتاهتر باشد بهتر است و برای کسی که در ازاء دريافت وجوهات زير بار اينجور امور مى رود خطرش کمتر است
اسمش نبايد ماترُينا يا آکولينا يا آودوتيا يا اسمهاى اُملی ديگری از اين قماش باشد. اصلا بهتر است اسم با اصل و نسب دارتری داشته باشد
مثل اوليا ، لنوچکا ، ماروسکا ، کاتيا ، ليپا و غيره
ميان او و مادرش که همانا مادر زن مکرمه اينجانب است به اندازه اينجا تا پشت کوه قاف فاصله باشد ( در غير اينصورت اينجانب هيچ تضمينی
نخواهم داد)
داشتن حداقل ٢٠٠٠٠٠ روبل نقره از اهم واجبات است
ناگفته نماند که در صورت موافقت طلبکاران اينجانب ، می توان در ماده اخير اصلاحاتی به عمل آورد

نويسنده: آنتوان چخوف
ترجمه: احمد شاملو و ایرج کابلی

سنگین ترین دانشمند

یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.
سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

ارزش

روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش  را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او آن چك را مچاله كرد و دوباره آن را به شاگردانش نشان داد و گفت چه كسي اين را مي خواهد؟ باز هم همه دستها بالا رفت. او گفت بگذاريد اين كار را بكنيم و چك را زير پا انداخت و آنرا درست و حسابي لگدكوب كرد به طوريكه حسابي كثيف شد و پرسيد آيا هنوز هم اين چك را مي خواهيد؟ باز هم همه دستها بالا رفت.
او گفت: دوستان من همه ما يك درس با ارزش گرفتيم: «مهم نيست كه من با پول چه مي كنم شما هنوز آنرا مي خواهيد چون چيزي از ارزش آن كم نشده است.»
و ادامه داد: بسياري مواقع زمين مي خوريم، به ما توهين مي شود، يا مشكل مالي پيدا مي كنيم و مجبوريم در كثيف ترين مناطق شهر زندگي كنيم، لباس هاي مندرس بپوشيم، گرسنه بمانيم و … همه اينها ممكن است پيش بيايد فقط به خاطر تصميم اشتباهي كه گرفته بوديم  يا بخاطر حوادث ناگواري كه براي ما اتفاق افتاده بود. در اين شرايط احساس مي كنيم بي ارزش هستيم. اما مهم نيست چه اتفاقي افتاده است يا خواهد افتاد. شما هيچگاه ارزش خود را از دست نمي دهيد. مرتب و آراسته يا كثيف و بي پول، پيروز يا شكست خورده شما هنوز غير قابل ارزش گذاري هستيد به خصوص براي كساني كه شما را دوست دارند

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

پیرمرد

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

ديوانه‌ای بر بام



همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند

«... يه ديوونه رفته رو بوم»

سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان

مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد

«عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم»

و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد

«نه ... اگه منو ريش‌سفيد اين محل می‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پايين»

مأمورين آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش ... يک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. ديواانه، هی اين طرف بام می‌دويد و هی آن طرف بام می‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش ... بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود

رئيس کلانتری با لحنی نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعی می‌کرد ديوانه را راضی کند که از خر شيطان پايين بيايد

«بيا پايين داداش جون ... جون من بيا پايين»

«منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام ... اگر نه خودمو ميندازم»

تهديد، تحبيب، التماس، خواهش ... هيچ‌کدام تأثيری نکرد

«برادر جان! بيا پايين ... بيا ... بيا بريم قدم بزنيم»

«زکی! اينو باش! ... خيله خب، حالا که زياد اصرار داری قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»

از ميان جمعيت، يکی گفت

«بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين»

يکی ديگر باد به گلو انداخت و گفت

«مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها!»

«خدايا! يعنی واقعاً بايد اين ديوانه‌ی زنجيری رو ريش‌سفيد محله کرد؟»

پيرمردی که به عصای خود تکيه داده بود گفت

«چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، اينی که من می‌بينم پايين اومدنی نيس»

«حالا شايد بشه يه جوری پايينش آورد»

«نه خير. من اينارو خوب می‌شناسم: يه بار که فرصتی به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن»

«حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم »

«اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين»

يکی از آن نزديکی فرياد زد

بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدی؛ بيا پايين»

و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت

«به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين»

پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌ای به اطرافيان خود کرد و گفت

«ها، شنيدين؟ نگفتم وقتی سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»

«خوب ديگه. پس بهتره هرچی گفت بکنيم»

«اون ميگه. شمام می‌کنين. اما پايين نمياد ... انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره با ... اما وقتی که بالا رفت، ديگه »

کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد

«انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار»

ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال می‌خواند که

«نميام، های نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام »

پيرمرد گفت

«نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام می‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره»

سرجوخه‌ی آتش‌نشانی که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت

«حالا اگه بگيم شهردار شده چی ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد

«بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن»

ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت

«زکی! من بيام قاطی آدمهايی که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چی؟ ... پايين نميام»

«د ... پس آخه چه مرگته؟ چی ميخوای ديگه؟»

«نمايندگی مجلسو»

و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهی يک نفر را واداشتند که داد بکشد

«خيلی خوب، شدی نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن»

ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن

«به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطی شماهايی که يه ديوونه رو به نمايندگی مجلستون انتخاب می‌کنين؟»

«ياالله برادر! گفتی نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌های ديگه منتظرتن. می‌خوان جلسه رو تشکيل بدن»

– «مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ ... بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير ... نميام»

پيرمرده، پس از مدتی که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت

«بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب می‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگی انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين»

ديوانه مرتباً فرياد می‌زد

«استاندار، استاندار ... اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک ... دو ...»

جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد

«کرديم، کرديم ... استاندارت کرديم ... ننداز، ننداز»

ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت

«وزير ... وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم»

يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمی‌آمد. اين بود که عده‌ای دورش را گرفتند و گفتند

«چی می‌فرمايين؟ يعنی وزيرش بکنيم؟»

پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته ... حالا ديگه ريش و قيچی دست اونه، هرچی که ميگه بايد بکنين و هرچی که ميخواد بايد انجام بدين»

جماعت داد کشيد

«وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز»

«ميندازم»

«ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»

«هه هه هه! ... بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت می کنم»

جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش می‌کردند

«چيکار خواهد کرد؟»

«يعنی خودشو ميندازه؟»

پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه»

جمعيت گفتند
«ای وای، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين»

ديوانه زبانش را برای خلق‌الله درآورد و گفت

«آخه نخست‌وزير جاسنگينی مث من، ميون احمقهايی مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»

«هر آرزويی داری بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز»

ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد

«حالا يعنی من نخست‌وزيرم؟»

جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيری»

«خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام»

کلانتر که سخت عصبانی شده بود، گفت

«ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطی می‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر»

اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسری ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ی آتش‌نشانی و از او پرسيد:

«حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌ای نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چی خوبين؟»

سرجوخه‌ی آتش‌نشانی هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد

«يعنی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟»

«بله که می‌شه. چراکه نشه؟»

«چه جوری؟»

«حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم»

جمعيت عقب رفت و چشمها با بی‌صبری به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوری پايين خواهد آورد

پيرمرد به ديوانه که همان طور بالای بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد

«عالیجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ی ششم صعود بفرمايند؟»

ديوانه که اين را شنيد، با لحنی جدی گفت:

«بسيار عالی! بسيار عالی! اراده فرموديم»

و آن وقت، از دريچه‌ی بام داخل شد، از پله‌ها پايين آمد و از پنجره‌ی يکی از اتاقهای طبقه‌ی ششم سر بيرون کرد و به تماشای جمعيت پرداخت

پيرمرد گفت

«حشمت‌پناها! آيا برای بازديد طبقه‌ی پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»

«چرا، چرا ... صعود می‌فرماييم!»

و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ی سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روی بام، يعنی چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتی موقر و جدی در چهره‌ی او ديده می‌شد

پيرمرد گفت:

«ای نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ی دوم صعود نخواهيد فرمود؟»

«بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم!»

و به طبقه‌ی دوم آمد.

«آيا برای صعود به طبقه‌ی اول اراده نخواهيد فرمود؟»

سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد‌های شادمانه‌ی جماعت تماشاچی از عمارت بيرون آمد، به طرف کلانتر رفت، دستهايش را جلو آورد و گفت

«بيا داداش، دستنبدهاتو به دستام بزن و منو بفرست ديوونه‌خونه ... به نظرم حالا ديگه ياد گرفته باشی با ديوونه‌ها چه جوری تا کنی»



وقتی که ديوانه را بردند، جماعت با شور و اشتياق پيرمرد را دوره کرد. پيرمرد با حسرت نگاهی به عمارت و نگاهی به جمعيت انداخت و بعد، سری به تأسف تکان داد و گفت:

«مشکل نبود. من چهل سال عمرمو تو سياست گذروندم و موهای سرمو تو کار سياست سفيد کردم »

آن‌وقت، آهی کشيد و گفت

افسوس که ديگه قوه‌ای تو زانوهام نيست.اگه من بالا ميرفتم ديگه بشری منو نميتونست پايين بياره

عزيز نسين
ترجمه‌: احمد شاملو

حروف عشق

تعابيري از حروف عشق

احمدغزالي عارف قرن ۶ هجري در رساله خود به نام «رساله السوايخ في العشق» اسرار مضمر در حروف عشق را چنين بيان مي دارد: اسرار عشق در حروف عشق مضمر است: ع(عين) يعني چشم و ديده؛ ش(شين) يعني شراب شوق؛ ق(قاف) يعني قيام به دوست.
چون فردي عاشق بود آشنايي يابد؛ بدايتش (آغازش) ديده (عين) بود و ديدن عين اشاره بدانست در ابتداي كلمه عشق؛ پس شراب مالامال شوق خوردن گيرد و شين اشاره بدانست، پس از آن از خود بميرد و بدو زنده گردد و قاف اشارت است بر قيام به دوست
عرفاي ديگر نيز هركدام از منظري حروف عشق را تفسير و تبيين كردند

مولوي مي گويد

عشق است زهرچه آن نشايد، مانع
گر عشق نبودي، ننمودي صانع

داني كه حروف عشق را معني چيست؟
عين عابد و شين شاكر و قافست قانع

اما سنايي تفسير عشق را منوط به درك دروني آن مي داند

«عين و شين و قاف را آنجا كه درس عاشقي است
جز كه عين و شين و قاف است و دگر تفسير نيست

نجم الدين رازي نيز دراين باره به زيبايي چنين گفته است

عشق بي عين است و بي شين است و بي قاف اي پسر
عاشق عشق چنين هم از جهان ديگر است

شمار ديگري از عرفا لغت عشق را ريشه يابي كرده و نوشته اند كه
عشق را در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني كرده و آن را از ماده عشقه گرفته اند و آن گياهي است كه در فارسي به نام «لبلاب»ناميده مي شود؛ و داراي برگهاي نسبتاً درشت و ساقه هاي نازك بلند است كه به درخت مي پيچد و بالامي رود و به هيچ حيله بازنمي شود و درخت را مي خشكاند
مي گويند چون اين حالت براي انسان دست دهد او را رنجور و ضعيف مي كند و رونق حيات او را مي برد. عشق صوري جسم صاحبش را خشك و زردرو كند. اما عشق معنوي بيخ درخت هستي عاشق را خشك سازد و او را ازخود بميراند

نويسنده: مهرداد - ناظري
منبع: سایت باشگاه اندیشه

صد و یک نام برای خداوند در دین کهن ایران

صد و یک نام برای خداوند در دین کهن ایران




1-ایزد (به معنی سزای پرستش)

2-هروسپ توان (به معنی توانای مطلق)

3-هروسپ آگاه (به معنی دانای مطلق)

4-هروسپ خدا (به معنی خداوند مطلق)

5-آُبده (به معنی بی آغاز)

6-ابی انجام (به معنی بی انجام)

7-بنشت (به معنی ریشه آفرینش)

8-فراخ تنهه (به معنی پایان آفرینش)

9-جمغ (به معنی ازهمه بالاتر)

10-فرجه تره (به معنی از همه برتر)


11-تام آُفیچ (به معنی ویژه تر)

12-اُبره ونده (به معنی از چیزی بیرون نیست)

13-پرواندا (به معنی به همه پیوند دارد)

14-ان ایاپ ( ” اوست نایاب –کسی او را نمی بیند.)

15-هم ایاپ (اوست همه یاب-اورا همه می بینند.)

16-آدُرو (راست ترین)

17-گیرا (دستگیر)

18-اُچم (بی سبب)

19-چمنا (مسبب الاسباب)

20-سپنا (پیشرفت دهنده)


21-اُفزا (افزاینده)

22-ناشا (با انصاف)

23-پَروَرا (پرورنده)

24-پانه (پاسبان)

25-اَئین آئینه (دارای چندین شکل)

26-ان آئینه (بدون شکل)

27-خَروشید توم (بی نیاز ترین)

28-مینوتوم (روحانی ترین)

29-واسنا (در همه جا حاضر)

30-هروسپ توم (وجود کل)


31-هوسپاس (سزاوار سپاس)

32-همید (امید همه به اوست)

33-هرنیک فره (اوست هرفر نیکی)

34-بیش ترنا (رنج زدا)

35-تروبیش (دافع درد)

36-انوشَک (بی مرگ)

37-فَرَشک (مراد دهنده)

38-پژوهَدهَه (قابل پژوهش)

39-خاورافخشیا (نور النوار)

40-ابَرزا (بخشاینده)


41-استو(برتری دهنده)

42-رَخو (ستوه نشونده)

43-ورون (بی نیاز)

44-افریفه (از تباهی نجات دهنده)

45-بفریفته (فریب ندهنده)

46-ادوای (یکتا)

47-کام رد (صاحب کام)

48-فرمان کام (به میل خود فرمان دهد)

49-آیختن (بی شریک است)

50-افَرموش (فراموش نکننده)


51-همارنا (شمارکننده ثواب و گناه)

52-شنایا (قدردان)

53-اتَرس (بی ترس و بیم)

54-ابیش (بی رنج)

55-افرازدم (سر افرازترین)

56-هم جون (همیشه یکسان)

57-مینوستی گر(آفریننده جهان مینوی)

58-امینوگر(آفریننده جهان مادی)

59-مینونهب (روح مجرد)

60-آدرُبادگر (سازنده هوا ازآتش)


61-آدرُنم گر (سازنده آب از آتش)

62-بادآدرگر(سازنده آتش ازهوا)

63-بادنم گر(سازنده هوا ازآب)

64-بادگل گر (سازنده خاک ازهوا)

65-بادگرتوم (آفریننده جولایتناهی)

66-آدرکبریت توم (فروزنده کل آتشها)

67-بادگرجای (تولید کننده باد)

68-آب توم (خالق آب)

69-گل آدرگر(سازنده آتش از خاک)

70-گل وادگر(سازنده هوا ارخاک)


71-گل نم گر(سازنده آب ازخاک)

72-گرکر(سازنده کل)

73-گراگر(سازنده سازندگان)

74-گرآگرگر(_____)

75-آگرآگرگر(_____)

76-اگرآگرگر(_____)

77-اگمان (بی گمان)

78-ازمان (بی زمان-همیشگی)

79-اخوان (بی خواب)

80-آمُشت هشیار (همیشه هوشیار)


81-پشوتنا (پاسبان تن )

82-پدمافی (پیمانه دار)

83-چیر (زبردست)

84-پیروزگر (فاتح)

85-اورمزد (دانای مطلق)

86-خداوند (خداوند)

87-ابرین کُهن توان (_____)

88-ابرین نُتَوان (_____)

89-وسپان (نگهبان همه)

90-وسپار (آفریننده همه)

<a href="http://faryademan.wordpress.com/">دنیای وارونه</a>

جانباز جنگی و مالدینی

يكي از جانبازان جنگ تحميلي، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم بستري شده بود.
از قضا چند روزي بعد از بستري شدن اين جانباز جنگ تحميلي متوجه مي شود خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش مالديني است. اين جانباز ابتدا تصور مي كند تشابه اسمي است، اما در نهايت نمي تواند جلوي كنجكاوي اش را بگيرد و از خانم پرستار مي پرسد: آيا با پائولو مالديني ستاره شهر تيم آ.ث. ميلان نسبتي داري؟ و خانم پرستار در پاسخ مي گويد: پائولو برادر من است! جانباز ايراني در حالي كه بسيار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي به يادگار بياورد و خانم پرستار هم قول مي دهد تا برايش تهيه كند، اما جالب ترين بخش داستان صبح روز بعد اتفاق مي افتد. هنگامي كه جانباز هموطن ما از خواب بيدار مي شود، كنار تخت بيمارستان خود پائولو مالديني بزرگ را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدن او نشسته است و ... باقي اش را ديگر حدس بزنيد!
راستي هيچ مي دانيد پائولو مالديني اسطوره ميلان از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا، به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه فاصله اي حدود ششصد كيلومتر دارد رفت، تا از يك جانباز جنگي ايراني را كه خواستار عكس يادگاري اوست، عيادت كند؟ آيا فوتباليست ايراني را سراغ داريد كه چنين مسافتي را براي به دست آوردن دل يك جانباز، معلول، بچه يتيم، بيمار و ... بپيمايد؟

سوتی

http://forum.iranproud.com/showthread.php?t=198039
سوتی «رود گولیت» ستاره هلندى فوتبال :
«۹۹ درصد بازى دست ما بود. آن سه درصد باقى مانده باعث شد ببازیم»

جمله‌اى از «رودى فولر» :

«سه سه تا مى‌شود شش تا. راستش را بخواهید دوست داشتم شماره شش باشم اما این شماره به تن کس دیگرى بود»

تورستن لگات (Thorsten Legat) :

«شانس ما ۷۰ به ۵۰ است»

سوتی «کوین کیگان» :

«آلمانى‌ها فقط یک بازیکن زیر ۲۲ دارند که او هم ۲۳ است»

جمله به یاد ماندنی «توماس شاف» :

«اینجا باید ۱۰۰۰ درجه بچرخیم»

دراگوسلاو، مربی صرب :

«چیزى که رودى بومر طی ۸۰۰ سال زندگی‌اش، نشان داد بى‌نظیر بود»

گاتفرید وایز، مفسر ورزشى آلمان :

«صفر به صفر– با توجه به آمار مى‌شود گفت: بازى پر گلى بود»

هریبرت فسبندر ، مفسر شبکه WDR آلمان :

«پس از این که گلی نزدند، صفر ، صفر شدند»

خود فروشی


قدرت دید

قدرت دید خانوم ها: یک تار مو را روی کت شوهرشان می بینند اما یک تیر چراغ برق را هنگام رانندگی نمی بینند

آینده ی زیبا

منبع:بی مخاطب

دوستم در حال تحصیل
در دکترای یک رشته ی سخت مهندسیه. مادر بزرگش از ایران چند وقت
یه بار بهش تلفن می زنه و می گه: "آخه درس خوندن به چه دردت می خوره؟ بسه
این قدر درس خوندی. برگرد بیا ایران و ازدواج کن. اگر بیای این جا خیلی
خوب می شه. حداقل اگه با شوهرت دعوات شد می تونی وسایلت رو جمع کنی و بری
خونه ی پدرت. یعنی یه جایی هست که بری!"


یعنی درست رو ول کن و بیا ایران و شوهر کن و بعد که دعواتون شد (که حتمن می شه)٬ خونه ی بابات در دسترسه!

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

چگونه يك متن ديپلماتيك را ترجمه كنيم


گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.



علی لاريجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنيت، مردم ايران رو به قبله نمی شوند " .




ترجمه نيوزويك:


علی لاريجانی گفته است كه اگر شورای امنيت مثل موجوداتی كه بچه ها را می
ترسانند ظاهر شود، مردم ايران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی كشند.




ترجمه نشريه اسپانيايی ال پائيس:


علی لاريجانی گفت كه اگر شورای امنيت چيز ترسناكی را هم به ايرانيان نشان دهد، باز هم مردم ايران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.




ترجمه نشريه فرانسوی اومانيته:


علی لاريجانی گفت كه دراز كشيدن ايرانيان به سوی مركز اعتقادات مسلمانان
بستگی به اين دارد كه آنها از موجودات افسانه ای بترسند، اين يك داستان
ايرانی است

 http://forum.iranproud.com/showthread.php?t=188002 

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

مرسی

بسي رنج برديم در اين سال سي كه رنج برده باشيم فقط. مرسي.

http://bolts.blogspot.com/2008/09/blog-post_8556.html

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

خان زند

مردي به دربار خان زند مي رود
و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش
مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي
پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را
به حضورش ببرند.


مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي كني؟


مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.


خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟


مرد مي گويد من خوابيده بودم.


خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟


مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .


مرد مي گويد : چون فكر مي كردم تو بيداري, من خوابيده بودم!!!


۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

معين کرمانشاهی

۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

پیروزی از آن توست

ابتدا تو را نادیده می گیرند. سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست.(گاندی)

فورد


از
«فورد» ميلياردر معروف آمريكايي و صاحب يكي از بزرگترين
كارخانه هاي سازنده انواع اتومبيل در آمريكا پرسيدند: اگر شما فردا صبح از
خواب بيدار شويد و ببينيد تمام ثروت خود را از دست داده ايد و ديگر چيزي
در بساط نداريد، چه مي كنيد؟
فورد پاسخ
داد: «دوباره يكي از نيازهاي اصلي مردم را شناسايي مي كنم و با كار
و كوشش، آن خدمت را با كيفيت و ارزان به مردم ارائه مي دهم و مطمئن باشيد
بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.»


برگرفته از ماهنامه نفت پارس شماره 33

اشکال دارد


مرجع عالیقدر حضرت ایت الله العظمی بهجت ( دام ظله) سلام علیکم

سؤال :

لبخند زدن هنگام صحبت با مرد نامحرم، چه حکمی دارد؟
ج. اشکال دارد.
منبع خبر: پایگاه اطلاع رسانی ایت الله بهجت

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

ایستاده بمیریم

بهتر است

ایستاده بمیریم

تا به زانو افتاده

و زندگی کنیم


شاعر: خوزه مارتی - کوبا

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

خوش کلامي روضه خوان

دزدي شبانه وارد خانه روضه خواني شد
، تمام اسباب واثاثيه او را جمع کرد ، دريک پارچه پيچيد ، وقتي خواست آن
را بلند کند ، گفت : « يا علي »


صاحب خانه بيدار شد ، مچ دست او را گرفت و گفت : هرچه در مدت عمر گفتم
« يا حسين » و جمع کردم ، تو با يک يا علي مي خواهي همه را
ببري؟!!

نوشته ای از: رند عالم سوز

اگر مي‌دانستم كدام شاعر شير پاك خورده‌اي براي اولين بار زن
را به گل تشبيه كرده، به نمايندگي از جامعه‌ي شعرا، به خدمتش
مي‌رسيدم، حسابي! اصولا چه ضرورتي دارد كه اين گوهر گران‌بها به
يك شيء نازك‌بين و خودخواه تشبيه گردد كه در ادامه هي مجبور به
مطابقت دادن ساير اجزاي اين دو با هم بشويم؟ اگر اين تشبيه نبود، بار
بزرگي نيز از دوش شاعران بينواي بعدي برداشته مي‌شد.


مصراع تكميلي: چرا شاعر (ولو كم‌عقل يا عاقل) كند كاري كه باز آرد پشيماني؟!
يكي
از شاعران كه خيلي دلش مي‌خواست نامش فاش شود ولي ما بنا به دلايل
فني و ادبي، نامش را لو نمي‌دهيم، در تكميل و تاييد فرمايشات بنده
عرضه داشته‌اند كه:


بيت: "دلبري دارم كه از گل بهتر است ... صورتش از برگ گل نازك‌تر است"
در
اينكه خانم‌ها كلا از گل بهترند، شكي نيست. بر منكرش لعنت! پس چه
نيازي است كه شاعر، يارش را به ضرب و زور با گل مقايسه كند؟! گل به محض
قرار گرفتن در معرض باد، عمرش به باد مي‌رود و فاتحه! قطعا طرف راضي
نمي‌شود كه با گل، كه معمولا عمر كوتاهي نيز دارد، مقايسه گردد.




در راستاي اين بيت معروف كه:
"خشت اول چون نهد معمار كج ... تا ثرياش مي‌رود ديوار كج" ،

عرض مي‌شود كه چنانچه اين تشبيه ناميمون اتفاق نمي‌افتاد،
عده‌ي قليلي از جماعت محترم نسوان در طي فرايند چشم و هم‌چشمي
با اين موجودات رنگ و وارنگ، هزاران بلا بر سر خود و اطرافيان خود
نمي‌آوردند!




با توجه به رسالتي كه براي خودمان قائليم، برخي آفات ناشي از تشبيه زن به
گل (يا بالعكس) را برمي‌شمريم، باشد تا چراغ راه آيندگان گردد:






1-
گل‌ها اصولا باريك‌اندام و قلمي تشريف دارند. اين تشبيه باعث
مي‌گردد كه بانوان محترمه لا اقل براي حفظ حرمت شاعران هم كه شده،
مدام در پي حفظ وجه شبه خويش با گل‌ها و كاهش وزن و باريك‌سازي
اندام خويش باشند. از اين رهگذر، هزار و يك بلا نصيب اهل خانه‌شان
مي‌گردد كه كمترين آن گرسنگي كشيدن اهل بيت به بهانه‌ي رژيم
درماني خواهد بود!






2-
چاقي و لاغري افراطي هر دو ناپسند و مذموم‌اند و ما در اينجا، با
عنايت به تعبير "خير الامور اوسطها"، هر دو را بشدت محكوم مي‌نماييم.
چنانچه بانوان گرامي جهت دستيابي به تناسب اندام، از روش‌هاي طبيعي
پيشگيري از چاقي نظير تنظيم حجم و نوع غذا، روي آوردن به انواع
ورزش‌هاي ارزان، فرح‌بخش و نشاط انگيز و ... استفاده نمايند،
اتفاقا مورد تاييد بزرگان اين حوزه (منجمله خود نگارنده‌ي قلمي!) نيز
مي‌باشد. مشكل اصلي روي آوردن اين طيفِ عموما كم تحرك، به
روش‌هاي پرهزينه و پر خطري مانند رژيم‌درماني، جراحي‌هاي
موضعي معروف به ليپوساكشن، استفاده از كمربندهاي لاغري و قرص‌هاي
جوراجور است! برخي از ايشان معتقدند كه: بكشيد و خوشگلم كنيد! متاسفانه
درد اينجاست(علي‌الخصوص دردهاي بعد از اعمال جراحي)! كه بخش عظيمي از
سرمايه‌هاي جوامع مصروف اين روش‌هاي نوظهور مي‌شود.
درحالي‌كه با يك برنامه‌ريزي ساده‌ مي‌توان از اين
اسراف و تبذير جلوگيري نمود. شاعر اهل دلي(!) در اين باب مي‌فرمايد:


بيت تودل برو(!): نه آنقدر خور كز دهانت در آيد ... نه آنقدر كز ضعف جانت در آيد!


3-
برهمگان روشن است كه يك‌رنگي، بر دو رنگي و چند رنگي برتري دارد. گل
جماعت، خيلي علاقه‌مند به رنگ عوض كردن است و حتي‌المقدور
هرجايش را به رنگي در مي‌آورد. زيست‌شناسان معتقدند كه يكي از
دلايل هجوم پروانه‌ها و زنبورها به گل‌ها، عشق به رنگ و لعاب
اين جماعت خاردار است كه غالبا نيز باعث آزار و اذيتشان مي‌شود. به
تعبير شاعر:


"عشق‌هايي كز پي رنگي بود... باعث آسيب فرهنگي بود"!
متاسفانه
تعداد اندكي از زنان و دختران اين تشبيه را خيلي جدي مي‌گيرند، در
تقليد از اين چند رنگي مذموم، اقدام به صاف‌كاري و نقاشي سر و صورت
مي‌نمايند. اين رنگ‌ها و بتونه‌هاي صنعتي سلامتي را دچار
مخاطره مي‌نمايند و همچنين آثار اجتماعي فراواني دارد. به تعبير ديگر
آرايش‌هاي غليظ و تبرج‌آميز بعضي خانم‌ها، برخي از حيوانات
آدم‌نما را متوجه اين زرق و برق مصنوعي كرده و متاسفانه در
پاره‌اي موارد نيش زنبورهاي درشت بي‌مروت، به ايجاد جراحاتي در
جنس مؤنث و آزار و اذيت وي منجر مي‌گردد. شاعر در اين‌باره
مي‌فرمايد: خود كرده را تدبير نيست!


بيت كاربردي (من‌درآوردي): زنبور سراغ زن‌ بور آمد و نيش ... زد بر وي و در رفت و گرفتش ره خويش!!




4- از چند
رنگي صورت هرچه بگوييم كم است! حتي بعضا ديده مي‌شود كه برخي از
بانوان، موي سر و يا ناخن دست و پايشان را به بوم نقاشي تبديل
مي‌كنند. جل‌الخالق! هنوز چشم‌مان به رنگ مو و مش‌هاي
مختلف سوزني و استخواني و ... عادت نكرده كه مي‌بينيم حضرت بانو، هر
لاخ گيسوي خود را به رنگي در ‌آورده است! هرقدر هم كه در راستاي
تبيين خط مشي و استراتژي شعري‌مان به ‌ايشان مي‌گوييم:


بيت اصلاحي: زن نبايد به فكر مش باشد ... مش همين پنج ماه و شش باشد!
براي
اين ذوق و شوق ما، تره هم خرد نمي‌كنند! مبادا كه در فرايند
تره‌خردكني، به طراحي و نقاشي ناخن‌شان آسيبي برسد! يادش بخير
زماني كه براي موي سپيد حرمت قايل بودند! چرا كه اعتقاد عمومي بر اين بود
كه:
"موي سپيد را فلكم رايگان نداد ... اين نسيه را به نقد جواني خريده‌ام".




5- با توجه
به تفاوت موجود بين عطر گل‌هاي مختلف، جماعت اناث نيز علاقمند است كه
هر دم به عطري معطر شود! غافل از اينكه در قاموس طبيعت، گل‌ها دم به
ساعت عطرشان را عوض نمي‌كنند! في‌الواقع برخي مردان
ضعيف‌النفْس قوي النفَس(!)، با سوءاستفاده از ضرب‌المثل "هر گلي
يك بويي دارد"، با تقويت حس بويايي خود درصدد بوييدن گل‌هاي مختلف
برمي‌آيند و در اين راستا به گفته‌ي سعدي تأسي مي‌جويند كه:


بيت: "هر گل نو كه در جهان آيد ... ما به عشقش هزاردستانيم".
فلذاست
كه بوي ناخوشايندي از افعال قبيح اين حضرات (و در اينجا حشرات!)، به مشام
متعلقه‌شان مي‌رسد و باعث بروز درگيري‌هاي متعدد
مي‌گردد. منتقدان معتقدند كه اين اعمال بودار لاكردار، بوي خون
مي‌دهد! سرنوشت "ژنرال دوگل" مرحوم، گواه خوبي براي اين ادعاست! حافظ
(عليه‌الرحمه) لابد يك چيزي مي‌دانسته كه گفته:


بيت: بوي شير از لب همچون شكرش مي‌آيد ... گرچه خون مي‌چكد از شيوه‌ي چشم سيهش!!




6- اصولا
جاي گل‌ در باغچه يا گلدان است. خوراكش نيز آب، آفتاب و خاك (ترجيحا
خاك غني‌سازي شده با انواع كود!) است. گل در عمر كوتاهش، سعي
مذبوحانه‌اي در تلطيف فضاي اطرافش دارد. غافل از اين كه مثل مرغ، در
عروسي و عزا سرش را مي‌برند. البته سرنوشت گل‌هاي حاضر در مراسم
شادي، به مراتب بهتر از بينواياني است كه به مراسم عزا مي‌روند. زيرا
بر طبق يك رسم نانوشته، پرپر كردن گل‌ها در مراسم عزاداري، شدّت تألم
صاحب گل يا صاحب‌عزا را بيشتر به رخ مي‌كشاند و گل‌هاي
بي‌گناه را زودتر راهي ديار نيستي مي‌كند!


شاعر در سوگ‌سرودي براي خويش مي‌فرمايد: "از خاك برآمديم و در خاك شديم"
درحالي‌‌كه
بانوان عزيز اصولا در همنشيني با خاك (خصوصا از نوع غني‌سازي
شده‌اش!) مشكلات اساسي دارند. مولوي در تكميل اين فرمايش
مي‌فرمايد: "جسم خاك از عشق بر افلاك شد". دو مصراع اخير، به
منزله‌ي مشت نمونه‌ي خروار بوده و تفاوت ريشه‌اي بين اين
دو جنس را نشان مي‌دهد. فلذا جماعت بانوان از اين منظر هيچ تشابهي با
گل نداشته و صد سال سياه هم نمي‌خواهند كه داشته باشند!








7- يكي ديگر
از خشت‌هاي كج اين ديوار، ناميدن دختران به اسم گل‌ها و گياهان
است! اگرچه در بدو تولد دختركان زيبا و دوست‌داشتني، والدين مربوطه
خيلي خوش‌خوشانشان مي‌شود كه به گلي ناچيز، افتخار بدهند و نامش
را بر روي دختر دلبندشان بگذارند، اما آينده‌نگري حكم مي‌كند كه
در اين‌باره جانب احتياط را بيشتر رعايت بنمايند. في‌المثل
دختركي كه غنچه يا شكوفه ناميده مي‌شود، وقتي به سن جواني، ميانسالي
و پيري برسد، ديگر به سختي مي‌تواند وجه تسميه‌اش را حفظ
‌كند! چه كسي تا كنون غنچه 70-80 ساله ديده است؟! اين‌طور
مي‌شود كه آمار استفاده از وسايل و ابزارآلات آرايشي سير
سرسام‌آوري پيدا مي‌كند. علي‌ايحال، نام‌گذاري به اسم
گل‌ها، به مراتب بهتر از استفاده از اسامي حيوانات براي فرزندان است!
بالشخصه نام نرگس، نسترن و نيلوفر را (اگرچه اين آخري در مرداب
مي‌رويد) به نام‌هايي نظير آهو، پروانه و پرستو ترجيح
مي‌دهم! كج سليقگي است ديگر!








8- سري كه
درد نمي‌كند را دستمال نمي‌بندند. چنانچه اين تشبيه
نمي‌بود، بسياري از جسارت‌ها نيز به ساحت پاك زنان و دختران روا
داشته نمي‌شد. برخي از پيشينيان كه نسب‌شان به دوران جاهليت
مي‌رسد، با تكيه بر پيش‌زمينه‌ي بند فوق‌، جايگاه تنگ
و تاريكي مثل قبر را براي جنس مؤنث قايل بوده‌اند. بطوري‌كه
بعضا زنده به گور كردن دختران را امري واجب مي‌دانسته‌اند. بعض
ايشان حتي پا را فراتر گذاشته و نسبت به تئوريزه كردن اين ديدگاه خشونت
آميز اقدام نموده‌اند. لابد يكي از دلايل اين تزهاي ادبي(!)،
برگرداندن گل و مشبه‌به آن به اصل خود يعني خاك است!


بيت: "زن و اژدها هردو در خاك به ... جهان پاك از اين هر دو ناپاك به"
خلط
مبحث هم حدي دارد، زن كجا و اژدها كجا؟‌ علي‌رغم تمام احترامي
كه شخصا براي "فردوسي" بزرگ قائلم، اما نسبت به اين‌طور
تنگ‌نظري ايشان نقد جدي دارم. اگر نام‌برده با دلبرشان مشكلي
داشته‌اند، اين دليل نمي‌شود كه همه‌ي زنان را با يك چوب
برانند و حكم كلي صادر بفرمايند. باز گلي(!) به گوشه‌ي جمال مولوي كه
در مقام دلداري ما برآمده و مي‌گويد:


بيت اصلاحي: شرح اين "ابيات" و اين خون جگر ... اين زمان بگذار تا وقتي دگر!




9- به هر
تقدير، اگر خشت اول را فردوسي يا اسلافش كج نمي‌نهادند، برخي
شاعرنماها نيز به اين فكر نمي‌افتادند كه براي اين موضوع،
مضمون‌هاي لوس و خنكي مانند بيت زير كوك نمايند:


بيت: "گر بميرد دختري از قبر او رويد گلي ... گر بميرند دختران دنيا گلستان مي‌شود"

دکتر شریعتی

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت
هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود
،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که
از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک
روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در
حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی
اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش
وجود دارد

مراسم خاکسپاری کوروش کبیر

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس ياهمان تخت جمشيد ، داريوش
با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند وجنازه را آوردند .
نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه ، آهنگهاي غم انگيزي مينواختند ، پشت
سر آنان پيلان وشتران سپاه وسپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي
پيمودند ، در اين جمع سرداران پيري كه درجنگهاي کوروش شركت داشته بودند
نيز حركت مي كردند. پشت سرآنان گردونه باشكوه سلطنتي کوروش كه داراي چهار
مال بند بود وهشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش مي
آمدند. جسد بر روي اين گردونه قرار داشت . محافظان جسد و قراولان خاصه بر
گرد جنازه حركت مي كردند. سرودهاي خاص خورشيد وبهرام مي خواندند و هر چند
قدم يك بار مي ايستادند و بخور مي سوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه
قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت مي درخشيد ،خروسي بر بالايگردونه پر
و بال زنان قرار داده شده بود اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي کوروش
بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص
کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا واثاثيه زرين و نفايس و ذخايري كه
مخصوصکوروش بود. يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامه هاي زرين حركت مي
دادند. همينكه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف
داد و خود با چهره اياندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت
بوسه زد ؛ همه حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گرديده بود. به فرمان
داريوش دروازه هاي قصر شاهي تخت جمشيد را گشودند وجنازه را به قصر خاص
بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابرپيكر کوروش مي گذشتند و
تاجهاي گل نثار مي كردند وموبدان سرودهاي مذهبي ميخواندند . روز سوم كه
اشعه زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد ، با همان
تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد شهري كه مورد علاقه خاص کوروش بود حركت
دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت دراين مراسم سوگواري
بر سر راهها آمده بودند و گل وعود نثار مي كردند . در كنار رودخانه کوروش
( كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخه هاي درختان سبز و خرم آن بناي
چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود . هنگاميكه پيكر کوروش
به خاك مي سپردند ، پيران سالخورده و جوانان دلير، يكصدا به عزاي سردار
خود پرداختند. در دخمه مسدود شد، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از
فرط اندوه به خود نمي آمد كه از آنجا ديده بردوزد. به اصرار داريوش ،
مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي
اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند

پیامبرانی که ایران زمین را براىزندگی انتخاب کرده اند

كتابى به نام كوروش كبير (ذوالقرنين) نوشته ابو
الكلام آزاد موجود است كه در اين كتاب قراين بسيارى آورده شده كه قرآن
كوروش را همان ذوالقرنين معرفى مى كند. نظرياتى كه در اين كتاب آورده شده
نظر بسيارى از علماى اسلام نظير علامه طباطبايى را به خود معطوف كرده است.
آرامگاه كوروش كبير در استان فارس، راه اصلى اصفهان به شيراز در منطقه اى
بنام پاسارگاد قرار دارد. ديگر پيامبران دفن شده در ايران كه اطلاع دقيقى
از آنها نيست عبارتند از: حضرت قادر در دهكده بابا ولى- حضرت روبيل، نزديك رودخانه دزفول- حضرت يعقوب، در گرگان- حضرت ابراهيم خليل در سوسنگرد- حضرت ايوب در دهكده بن بن لكناى تنكابن- حضرت باحزقيل در دزفول- حضرت جرجيس در جنوب غربى شوشتر- حضرت اشموئيل در ساوه- حضرت اسحاق واسماعيل در جاده دزفول به هفت تپه- حضرت صالح پيامبر در شوشتر- و حضرات سلام، سلوم، سهولى، القيا در قزوين.


ایران زمین از دیرباز مدفن پیامبرانی بوده که آنجا را برای زندگی انتخاب
کرده اند و یا در ایران متولد شده ، در آن زیسته و پس از مرگ در همانجا
مدفون شده اند .


تاريخ زندگى وفوت پيامبران، همانند محل زندگى ومدفن شان كاملاً مشخص نيست.
با اين همه از جستجو در كتابهاى تاريخى ومقدس مى توان به هنر اقوى تاريخ
زندگى پيامبران نقب زد و با كنار هم قرار دادن اطلاعات درست، از اسرارى
آگاه شد.


سرزمين بين النهرين وفلسطين به عنوان سرزمين هايى شناخته شده اند كه
پيامبران بسيارى در آن دفن هستند هم چنين ايران نيز كشورى است كه در طول
تاريخ هم محل ظهور وهم محل حضور پيامبران بوده است.ايران در طول تاريخ،
گاهى چنان كشور امنى به حساب مى آمده كه مهاجران بسيارى را به خود پذيرفته
است. گروهى از اين مهاجران پيامبرانى بوده اند كه ايران را براى زندگى در
نظر گرفته اند.


دو نفر از فرزندان نوح به نام هاى سام نبی و لام نبی در محلى در نزديكى سمنان دفن شده اند- دیگر پیامبرانی را که در این تعریف قرار می گیرند عبارتند از:


حضرت خالد بن سنان عبسى




ايشان شريعت حضرت عيسى را تبليغ مى كردند. نسبت وى به حضرت اسماعليل فرزند
ابراهيم (ع) مى رسد ويكى از پيامبرانى است كه به بعثت حضرت محمد (ص) بشارت
داده ودر دوران فترت مى زيسته است.


دوره فترت به فاصله بين بعثت حضرت عيسى تا بعثت حضرت محمد بن عبد الله
اطلاق مى شود. در طايفه عرب به غير از حضرت رسول (ص) وحضرت خالد بن سنان
هيچ پيامبرى نيست ومى توان گفت كه از بين اعراب فقط اين دو نفر به پيامبرى
برگزيده شده اند وبقيه پيامبران از قوم بني اسرايل هستند.


قبر خالد نبی: مفسر بزرگ حنفى مذهب، شيخ اسماعيل حقى درباره محل قبر حضرت
خالد نبی اشاره مى كند كه قبر خالد نبی در منطقه چرجان وبر بلندى كوهى به
نام كوه خدا قرار دارد.


حضرت يوشع


حضرت يوشع در گورستان تاريخى تخت فولاد اصفهان مدفون است. محوطه اى كه يوشع نبی در آن دفن است به لسان الأرض معروف است.


لسان الأرض مكانى است كه مى گويند هنگام عبور امام حسن مجتبى (ع) زمين با امام سخن گفت وآمدن دشمن را به حضرت اطلاع داد.


حضرت شعياى نبی


يكى از پيامبران بني اسرائيل است كه نسبتش به حضرت يعقوب مى رسد، محل
سكونت ايشان در بيت المقدس بوده وقبل از حضرت زكريا به رسالت مبعوث شدند.


آرامگاه شعياى نبی، جنب امامزاده اسماعيل در حاشيه خيابان هاتف اصفهانى قرار دارد.


حضرت حيقوق


هم با تلفظ حيقوق وهم با تلفظ حبقوق وجود دارد.


حيقوق به معنى "در بغل كشيده شده" است. حيقوق اين نام را بدان جهت يافت كه
در طفوليت به علت مريضى از دنيا رفت وحضرت الياس (ع) او را در بغل گرفت
ودعا كرد واز خداوند حيات وزندگى وى را طلب نمود واو زنده شد.


حيقوق نبی يكى از پيامبران بني اسرائيل ونگهبان عبد سليمان در اورشليم
بوده ونامش در عهد عتيق آمده است. حيقوق نبی پس از شعيا نبی به رسالت
مبعوث شد.


بقعه حيقوق بني در جنوب غربى شهر توليسركان واقع شده است.


حضرت حجی


وى در دوران سلطنت داريوش كبير مى زيسته است. در تورات نام آن "حكى" آمده
وبه معنى "مسرور" است . مقبره اين پيامبر در همدان در نزديكى ميدان امام
خمينى، داخل بازار در راسته پيغمبر وداخل مسجد پيغمبر قرار دارد.


حضرت مردخاى


مردخاى يكى از بزرگان ويا به قولى يكى از انبیاى بنى اسرائيل است ونسبتش
به حضرت يعقوب مى رسد. مردخاى نقش زيادى در جلوگيرى از قتل عام يهوديان در
زمان خشايارشا ايفا نمود وبه همين دليل نزد يهوديان از جايگاه ويژه اى
برخوردار است.


آرامگاه مردخاى وبرادر زاده اش در همدان در نزديكى ميدان امام خمينى ودر خيابان شريعتى واقع است.


حضرت قيدار


حضرت قيدار جد سى ام حضرت محمد (ص) است.


حضرت قيدار فرزند بزرگ اسماعيل بود كه پس از وفات حضرت اسماعيل، قيدار نبى مردم را به توحيد دعوت مى كند.


حضرت دانيال نبى


از انبیاى بزرگ الهى است. وى از نسل حضرت داوود وبعثت پيامبر اسلام را پيشگويى كرده است.


لفظ دانيال درزبان عبرى به معنى "خدا حاكم من است" مى باشد.


دانيال نبی همزمان با كوروش كبير وداريوش اول بوده است
منبع : پایگاه خبری تقری.

۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

حكايتي از پائولوكوئيلو

-شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار
خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص
ترين الماس ها بودند.


2-مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده
مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي
بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند
اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي
گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل
ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي
نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است
، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات
تلاش كردن نمي دهيم،

غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست


3-مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني


زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد


4-مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد
و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم
طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي
گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

شریک

هرگز

خوشی‌هایت را

با کسی که

سختی‌هایت را

شریک نشد

شریک مشو هرگز
http://gonahkar.com/archives/2008/08/10/sharik/

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

OK

دریک
انبار کالا در امریکا ، کارگر بی سوادی به کار مشغول بود.او وظیفه
داشت تعداد کالای مورد نظر هر گونی را شمارش کرده و در صورت صحیح بودن
میزان آن ، روی گونی بنویسد
All Correct به معنای " صحیح است" ،
چون این کارگر بی سواد بود و طرز نوشتن این کلمه را بلد نبود و فقط تا
حدودی حروف را می شناخت ، با استفاده از صدای اول کلمه ها علامتی روی گونی
ها می گذاشت.

به این صورت که به جای All ، ازحرف O و به جای کلمه Correct ، از حرف K استفاده

می کرد و لذا به جای اصطلاح All Correct روی گونی ها می نوشت OK

و جالب اینکه هر دو این حروف با حرف اول کلمه اصلی تفاوت داشت

و وقتی کارفرمایش از او پرسیده بود این حروف چیست وی در پاسخ گفته بود به اختصار نوشته است All Correct . از آن به بعد استفاده از کلمه OK در آن انبار رسم شد و سپس به تدریج در دنیا همه گیر شد و امروزه مردم سراسر دنیا از آن به عنوان یک کلمه کلیدی در محاورات استفاده می کنند.


http://links.p30download.com/archives/10148.php

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

طنز ماه آموزش زبان ترکی

- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:



مثال: کبریت <-- کربیت تبریز <-- تربیز

2- حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود:

مثال: گازوئیل <-- قازوئیل تگرگ <-- تجرج کامپیوتر <-- قامپیوتیر

3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود:

مثال:

گوجه فرنگی <-- قوجی فرنجی (یا همان گیرمیز بادمجان)

ماهی تابه <-- مایتابو

4- صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود:

مثال:

قند <-- گند

گلابی <-- قلابی

آقای رئیس <-- آی رئیس

5- گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود:

مدیر<-- مدور

6- بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود:

مثال:

مثال <-- میثال


ابتدا <-- ایبتیدا


چراغ <-- چیراگ

3- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت
کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ...
با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود:

مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد <-- من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد.


مرتیکه کثافت درست رانندگی کن <-- مرتیچه چثافت درست رانندجی قن


سلام آقای دکتر <-- سلام آی دتر


زبان بیسیک <-- زبان بیسیخ


چکار می کنی؟ <-- چخار موقونو ؟

4- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند.

من با شما نبودم <-- من به شما نبودی !

5- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود:

حالت خوبه ؟ <-- حالش خوبی ؟

جدايي كردها از سرزمين ايران

نخستين جدايي كردها از سرزمين ايران بزرگ، پس از
نبرد چالدران بين شاه اسماعيل صفوي و سلطان سليم پادشاه عثماني صورت گرفت
كه ارتش ايران طي نبردي غافلگيرانه با كمتر از سي هزار نفر در برابر ارتش
120 هزار نفره عثماني كه به توپخانه و سلاح‌هاي آتشين مجهز بود، شكست
خورد و بخش‌هاي وسيعي از بيست امارت‌كرد نشين (كه دو سوم كل
مناطق كردنشين ايران را تشكيل مي‌دادند) به ويژه حاكم‌نشين
برليس در قلمرو عثماني قرار گرفت. البته بعدها شاه‌عباس كبير و
نادرشاه افشار به كمك همين كردهاي جان بر كف توانستند بخش‌هايي از
اين سرزمين‌ها را به مام ميهن بازگردانند، ولي بي‌كفايتي
پادشاهان قاجار به ويژه فتحعلي‌شاه و محمدشاه قاجار و دسايس استعمار
انگليس و روسيه سبب شد بخش‌هاي وسيعي از كردستان و عتبات عاليات
(كربلا و نجف) و بغداد از قلمرو ايران جدا شده و به عثماني ملحق شوند.
مناطق كردنشين عثماني پس از شكست اين كشور در جنگ جهاني اول بين سه كشور
تركيه، عراق و سوريه تقسيم شدند… .

قوم کرد

قوم کرد؛ در
كوه ها و دره های ميان عراق و ارمنستان به ويژه در 60 كيلومتری شمال
باختری موصل درعراق كه امروزه ‹‹ زخو››
ناميده می شود، ساكن بوده اند. گفته می شود اصطلاح كردستان را سلجوقيان
برای تمايز نواحی كردنشين از ولايت جبال عراق وضع كرده اند که سرزمين های
بين آذربايجان و لرستان و قسمتی از اراضی سلسله جبال زاگرس را كه مركز آن
در ابتدا ناحيه بهار (در 18 كيلومتری شمال باختری همدان) و بعدها چمچال در
نزديكی كرمانشاه امروزی ذکر شده، در بر می گرفته است.


قلعه ها و استحكامات كردها در بين سال های 16 تا
20 هـ . ق به تصرف اعراب در آمدند. کردها درخلال سال های فتح ايران به دست
اعراب، همواره در نقاط مختلفی چون فسا، دارابجرد، زور و دارآباد در دفاع
از ايران زمين شرکت داشته اند. اقوام کرد ، همواره از پيشتازان قيام در
برابر ظلم و ستم دستگاه خلافت اموی و عباسی بودند. قيام ها و شورش های سال
های 90 و 148 هـ . ق کردهای فارس و موصل، که به ترتيب به دست حجاج ابن
يوسف ثقفی و خالد برمكی سرکوب شدند، گواهان اين مدعايند.


در حمله کردها به اطراف اصفهان و فارس (231 هـ.
ق)، يكی از سرداران ترک خليفه به نام وصيف پس از پيروزی بر اين مناطق،
نزديک به پانصد نفر از افراد آن جا را به اسيری به عراق برد. در قرن های
چهارم، پنجم و ششم هجری، شداديان كه كرد و از قبيله روادی بودند، حكومت
های مستقلی را در نواحی كردنشين تشكيل دادند. دولت معروف ايوبی در مصر و
شام نيز برخاسته از همين خاندان است. در دوران زمام داری شرف الدوله ديلمی
( 372 – 379 هـ ‌. ق) پيكار او با بدر بن حسنويه در كرمانشاه
يكی از رويدادهای مهم است كه به پيروزی بدر و تسلط وی برعراق عجم و شكست
شرف الدوله منجر شد. با کشته شدن بدر بن حسنويه در سال 405 هـ . ق به دست
طايفه ای كرد به نام ‹‹جورقان››، شمس الدوله
پسر فخرالدوله ديلمی بلافاصله شاپورخواست (خرم آباد)، دينور، بروجرد،
نهاوند، اسد آباد و قسمتی از اهواز را ضميمه قلمرو خود كرد.


شهرهای كردستان درزمان حمله مغول از قتل و غارت
مصون نماند و در زمان تيمور و تركمانان قره قويونلو و آق قويونلو، كردستان
و «ديار بكر»، ميدان تاخت و تاز سپاهيان تيمور و تركمانان شد.


با تشكيل سلسله زنديه، ‌برای نخستين بار
درتاريخ ايران؛ سلسله ای كرد نژاد به سلطنت رسيدند. در اواخر اين سلسله
طايفه دنبلی - يكی از طوايف كرد – نيز قسمتی از آذربايجان غربی را
اشغال کرد و خوی را به عنوان مرکز حکومت خود برگزيد. در سال 1878 ميلادی
شيخ عبيدالله نقشبندی تحت حمايت دولت عثمانی به فكر تاسيس كردستان مستقل
افتاد. به اين ترتيب در سال 1880 ميلادی طرفداران وی، اطراف اروميه،
ساوجبلاغ، مراغه و مياندوآب را به تصرف خود درآوردند و سپاهيان ايران به
زحمت توانستند تجاوز آنان را دفع كند. از ديگر شورش ها می توان به شورش
قاضی محمد در سال 1946 ميلادی اشاره کرد. وی هم زمان با حضور قوای متفقين
در ايران و با حمايت علنی و موثر دولت شوروی، همانند فعالیت های فرقه
دموکرات در آذربایجان به رهبری جعفر پیشه وری , که این فرقه نیز توسط دولت
کمونیست اتحاد جماهیر شوروی تاسیس شده و مورد حمایت کامل آنها بود ,
جمهوری خلق كردستان را به مركزيت مهاباد تشكيل داد، که پس از تخليه كامل
ايران از قوای متفقين و دشواری و کاهش حمایت های شوروی از دموکراتهای
آذربایجان و کردستان و اعزام ارتش دولت مركزی به نواحی آذربايجان و
كردستان، اين شورش و جمهوری ناشی از آن نيز از هم پاشيد. کردستان همواره
به دلیل شورش ها و بیم خطرحکومت مرکزی ازآنان؛ مورد بی مهری حکومت های وقت
بود.

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

اين مردم جاهل

در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به
فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را
آبله‌كوبي مي‌كردند.

اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از
روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از
فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه

واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه
خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير
بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود

آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد
كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن
دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند.

شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي
سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان
مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر
تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله
كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله
مرده بود،

به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات
بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت:
حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده
مي‌شود.

امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از
دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت:
باور كنيد كه هيچ ندارم.

اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم
برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر،
بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود.

اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار
شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني
اميركبير را در حال گريستن ديده بود.

علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي
از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور
مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين
هاي‌هاي مي‌گريد.

سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو
بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم
به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد.

امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي
اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته
گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا
گفت:

و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه
بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع
مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين
مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن
آبله بميرند.

انسان ها

انسان ها فقط در يك چيز با هم مشتركند : متفاوت بودن!!

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

مرگ

مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

دنیا، خنده، آرزو

باید به دنیا خندید؛

گاهی باید به دنیا خندید؛

به دنیا خندیدن آروزی زیبایی‌ست
http://version17.com/

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

ننه قمر

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.


روزى
روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين
ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و
اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب
و بدادا و بى كمالات بود.


يك
روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش
حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند
«بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند،
دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد
توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در
خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند
«كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از
اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه چى؟»


ننه
قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به
نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه
بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا از اين آدم آهنى هاى
بدتركيب يا چه مى دانم پينوكيو...


وقتى
ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از
كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى
است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه
ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم
اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.


بارى اى
برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى
كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين
وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى
روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان
كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى
ورق گنجفه و با دل و اسپايدر پرداخت.


نيمه
شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى
دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد
و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها
به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _
پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه
خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى
از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم
صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:


پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟


دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟


پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]


دلربا:
هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به
زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟


پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.]


دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان LOL] پس همسايه ايم.


پژمان:
بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه
هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت آينه آنجا هست و من همه كس
و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.


دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟


پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.


دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.


پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟


دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟


پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...


دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.


حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...


پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.


دلربا:
حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان
رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى
كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من
مداد مخملى ندارم.


پژمان:
اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت
غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از
بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و
خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده
نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر
چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى
بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را
بزنيم...


ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه اگر جوانان را نصيحت كنيم، رازشان را به ما نمى گويند!


قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!


http://zaruee.blogfa.com/post-88.aspx

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

نصيحت

آورده اند كه چون حضرت سليمان(ع) تخت خود را به وادي نمل برد، از موري نصيحت خواست كه در دنيا به آن عمل آورد.
مور عرض كرد: اي پيغمبر خدا! در اين دنيا اين تخت و جاه و ملك از كجا به تو رسيده؟
فرمود از پدرم.
مور عرض كرد: همين نصيحت توست. بدانكه از تو هم به ديگري رسد و با تو نخواهد ماند.

۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

شاه عباس

شاه عباس از وزير خود پرسيد:"امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت:"الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت
كعبه روند!"
شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه
مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش
مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."