۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

استخدام

آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه‌اش را به گردنش بسته بود و لباس پلوخورى‌اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش‌هاى مدير شركت جواب بدهد .آقاى مدير شركت ، به جاى اين كه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين‌جيم بكند ، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سوال پاسخ بدهد . سوال اين بود : " شما در يك شب بسيار سرد و توفانى ، در جاده‌اى خلوت رانندگى مي‌كنيد ، ناگهان متوجه مي‌شويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس به انتظار رسيدن اتوبوس اين پا و آن پا مي‌کنند و در آن باد و باران و توفان چشم به راه معجزه‌اى هستند . يكى از آن‌ها پيرزن بيمارى است كه اگر هر چه زودتر كمكى به او نشود ممكن است همان جا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر ، صميمى‌ترين و قديمى‌ترين دوست شماست كه حتا يك بار شما را از مرگ نجات داده است ، و نفر سوم دخترخانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته‌ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كدام‌يك را سوار ماشينتان مى‌كنيد ؟؟ پيرزن بيمار ؟؟ دوست قديمى ؟؟ يا آن دختر زيبا ؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد ، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى برنده شود و به استخدام شركت در آيد. مي‌دانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار مي‌كرديد ؟؟و اما پاسخ آقاى جك : آقاى جك گفت : من سوييچ ماشينم را مي‌دهم به آن دوست قديمى‌ام تا پيرزن بيمار را به بيمارستان برساند ، و خودم با آن دخترخانم زيبا در ايستگاه اتوبوس مي‌مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند .
منبع نيکولوپاگانيني!!