۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

مرگ

مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

دنیا، خنده، آرزو

باید به دنیا خندید؛

گاهی باید به دنیا خندید؛

به دنیا خندیدن آروزی زیبایی‌ست
http://version17.com/

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

ننه قمر

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.


روزى
روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين
ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و
اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب
و بدادا و بى كمالات بود.


يك
روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش
حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند
«بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند،
دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد
توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در
خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند
«كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از
اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه چى؟»


ننه
قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به
نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه
بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا از اين آدم آهنى هاى
بدتركيب يا چه مى دانم پينوكيو...


وقتى
ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از
كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى
است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه
ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم
اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.


بارى اى
برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى
كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين
وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى
روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان
كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى
ورق گنجفه و با دل و اسپايدر پرداخت.


نيمه
شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى
دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد
و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها
به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _
پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه
خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى
از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم
صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:


پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟


دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟


پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]


دلربا:
هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به
زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟


پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.]


دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان LOL] پس همسايه ايم.


پژمان:
بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه
هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت آينه آنجا هست و من همه كس
و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.


دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟


پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.


دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.


پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟


دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟


پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...


دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.


حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...


پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.


دلربا:
حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان
رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى
كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من
مداد مخملى ندارم.


پژمان:
اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت
غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از
بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و
خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده
نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر
چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى
بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را
بزنيم...


ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه اگر جوانان را نصيحت كنيم، رازشان را به ما نمى گويند!


قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!


http://zaruee.blogfa.com/post-88.aspx

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

نصيحت

آورده اند كه چون حضرت سليمان(ع) تخت خود را به وادي نمل برد، از موري نصيحت خواست كه در دنيا به آن عمل آورد.
مور عرض كرد: اي پيغمبر خدا! در اين دنيا اين تخت و جاه و ملك از كجا به تو رسيده؟
فرمود از پدرم.
مور عرض كرد: همين نصيحت توست. بدانكه از تو هم به ديگري رسد و با تو نخواهد ماند.

۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

شاه عباس

شاه عباس از وزير خود پرسيد:"امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت:"الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت
كعبه روند!"
شاه عباس گفت:"نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه
مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش
مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."

القصه شديم نخست وزير

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به
اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛
فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق
به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون
وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی
وزير امور خارجه است و تو...؟!»
شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت
کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم
و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت:
«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!»

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

يك شتر

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى،
روزگارى در ولايت غربت، مردم براى شتر خيلى ارزش و احترام قائل بودند و مى
گفتند هيچ كس حق ندارد به شتر، حرفى نازك تر از گل بگويد. آنها معتقد
بودند كه آه شتر، گيرا است و هر كسى را كه شتر نفرين كند، پيسى و برص و
قولنج و درد لاعلاج مى گيرد.


اما بشنو از مردم ولايت جابلقا كه به هيچ چيزى اعتقاد درست و درمان نداشتند تا چه رسد به شتر.


در
يك همچين عصر و زمانه اى، در ولايت غربت يك مردى بود به نام «مش
كرم» و اين مش كرم از مال دنيا فقط يك شتر داشت كه از قضاى روزگار
خيلى هم به او علاقه مند بود. مش كرم روزها مى رفت روى زمين مردم كار مى
كرد و تنگ غروب كه حقوقش را مى گرفت، مى رفت در بازار و از براى خودش يك
قرص نان و يك كاسه ماست و از براى شترش هفت من موز و توت فرنگى و آناناس و
دو بسته آدامس نعنايى مى خريد و مى آمد به خانه. بعضى روزها هم كه مى ديد
شترش دل و دماغ درست و حسابى ندارد، شتر را كول مى كرد و مى برد توى بازار
و كوچه و خيابان مى گرداند تا كمى تغيير آب و هوا بدهد و حالش خوب بشود.


يك
شب كه مش كرم براى شترش اسفند دود كرده بود و داشت يك ريز قربان صدقه پر و
پاچه و لب و لوچه شترش مى رفت، شتر سرش را پايين انداخت و آهى كشيد و گفت:
«مش كرم!» مش كرم گفت: «جان مش كرم.» شتر گفت:
«جانت بى بلا. راستش دلم سياه شد توى اين خانه.» مش كرم گفت:
«الهى بميرم. مى خواهى كولت كنم، برويم سر پل برايت هويج بستنى و
شير بلال و كاهو سكنجبين بخرم؟» شتر گفت: «آنجا كه ديشب
رفتيم؛ نه آنجا نه. مثلاً كاش مى شد يك تك پا مى رفتيم سفر دور
جابلقا.»


مش
كرم فورى يك حساب سرانگشتى كرد و شبانه از همسايه ها مبلغى قرض گرفت و بار
سفر بست و كله سحر، شتر بر دوش راهى ولايت جابلقا شد. در بين راه مش كرم
به شتر تفهيم كرد كه مردم جابلقا عقل و ادب راست و درستى ندارند و ممكن
است با مشاهده شتر روى دوش مش كرم آنها را مسخره كنند و متلك بگويند. شتر
هم گفت كه جواب ابلهان خاموشى است و او سعى مى كند با خويشتندارى و حفظ
ديسيپلين سكوت اختيار كند و با مردم بى فرهنگ و نديد بديد جابلقا دهن به
دهن نشود. توجيه به موقع شتر و بى دل و دماغى اهالى جابلقا و بى توجهى
رهگذران موجب شد تا اقامت ۱۰روزه مش كرم و شترش [و به تعبير درست تر شتر و
مش كرمش. توضيح از بنده نگارنده] به خير و خوشى تمام شود.


يك
شب بعد از آنكه مش كرم در التزام شترش به ولايت غربت بازگشتند، مش كرم كه
هم از كت و كول افتاده بود و هم نگران بازپرداخت قرض همسايگان بود، اصلاً
حال خوشى نداشت. در همين اوضاع و احوال شتر رو كرد به مش كرم و گفت:
«اى مش كرم!» مش كرم با ناراحتى گفت: «جان اى مش
كرم.» شتر گفت: «همانا كه تو حق دوستى و برادرى را به جا
آوردى و در طول اين چند سال به اندازه سر سوزنى در حق من كوتاهى نكردى.
حالا وقت آن است كه من آن همه خوبى را جبران كنم و كارى كنم كه تو از عالم
و آدم بى نياز شوى.» مش كرم گفت: «اى رفيق شفيق و اى دوست
گرامى، آنچه من در حق تو كرده ام، در حكم انجام وظيفه بوده است و روسياه و
شرمنده ام كه از فرط فقر و ندارى، دو سال است كه حتى هزينه مانيكور و
پديكور تو را هم نداشته ام. وانگهى تو چگونه مى خواهى مرا به مال و منال و
مكنت برسانى؟» شتر گفت: «شما كاريت نباشد، فقط از فردا هر جا
رفتى و با هر كه نشستى، بگو كه شتر من بدقدم و بدخبر شده است و در طول سفر
به هر جا وارد شد، صاحب آنجا بدرود حيات گفت و...» از مش كرم انكار
و از شتر اصرار تا سرآخر مش كرم پذيرفت كه به حرف شتر عمل كند.


بارى
از فرداى آن روز مش كرم راه افتاد توى ولايت غربت و با هر كس نشست از
نحوست و بدقدمى شترش گفت و گفت كه تازه فهميده است كه بدبختى و بيچارگى
خود او هم در طول اين همه سال به خاطر وجود همين شتر در خانه و زندگى اش
بوده است.


بعد
از دو روز، ديگر تقريباً همه اهل ولايت غربت خبردار شده بودند كه شتر مش
كرم بدقدم است. صبح روز سوم هم مش كرم به پيشنهاد و اصرار شتر، شتر را كول
كرد و برد گذاشت وسط ميدان ولايت و فرياد زد كه: «اى اهل ولايت، هر
كس مى داند كه مى داند و هر كس نمى داند، بداند كه اين شتر بدقدم و اهل
نفرين ديگر از امروز شتر من نيست. از آنجا كه شتر در اين ولايت خيلى حرمت
و احترام دارد، من او را همين جا رها مى كنم، هر جا رفت و هر جا وارد شد،
اين شتر متعلق به صاحب آنجا است.» بعد هم شتر را همان جا گذاشت و
رفت.


نيم
ساعتى كه گذشت، شتر از جايش بلند شد و خرامان خرامان رفت در دكان زرگرباشى
و همان جا زانو زد و خوابيد. زرگرباشى با دست و پاى لرزان بيرون آمد و
گفت: «آخر زبان بسته، اينجا چه جاى خوابيدن است؟» شتر گفت:
«دوست دارم اينجا بخوابم. مگر ايرادى دارد؟» بعد هم با اخم به
زرگرباشى خيره شد. زرگرباشى با تته پته گفت: «ببينم، نكند دارى
نفرينم مى كنى؟ هان؟» بعد هم به گريه افتاد و گفت: «تو را به
جان هر كه دوست دارى، هر چه بخواهى مى دهم، فقط نفرين نكن و از اينجا
برو.»


شتر ۱۰ كيسه اشرفى از زرگرباشى گرفت تا راضى شد، بلند شود و برود، در حجره ملك التجار بخوابد.


بعد
از يك هفته شتر تقريباً دم در تمام خانه ها و دكان هاى ولايت غربت خوابيده
بود و روز هفتم مش كرم پنجاه تا خمره پر از سكه هاى طلا و نقره داشت.


مش
كرم با پول پنج شش تا از آن خمره ها براى خودش يك قصر درندشت ساخت و كلى
كلفت و نوكر استخدام كرد تا كارهاى قصر را انجام بدهند و شترش را كول كنند
ببرند گردش. با مابقى پول ها هم تا آخر عمر با خوبى و خوشى زندگى كرد.


ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه شتر يك حيوان بدقدم و درآمدزا است. قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد.

http://zaruee.blogfa.com/post-86.aspx