۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

راست می گفت

دوستي مي‌گفت: ما با ظلم مخالف نيستيم، با ظالم مخالفيم، اگه ظالم عوض بشه اعتراض نمي‌کنيم


منبع: سایت هفت ها 
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=116

سخنی از گاندی

 :هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد
1-سياست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4-شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانيت
7- عبادت بدون فداکاري
 

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

پیوند زناشویی در ایران باستان

در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمی‌تواند در یک زمان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمی‌تواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد. اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد. در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی می‌توانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست.

در مورد انواع پیوند زناشویی در ایران باستان گفتنی است که زن و مرد زرتشتی به 5 صورت و تحت عناوین پادشاه زن- چاکر زن- ایوک زن- ستر زن- خودسر زن پیوند زناشویی می‌بستند که هر یک جداگانه به شرح زیر است:

1-پادشاه زن: این نوع ازدواج به حالتی گفته می‌شد که دختری پس از رسیدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسری ازدواج می‌کرد و پادشاه زن از کاملترین حقوق و مزایای زناشویی برخوردار بود و کلا" همه دخترانی که برای نخستین بار و با رضایت پدر و مادر ازدواج می‌کردند، پیوند زناشویی آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت می‌شد.

2-چاکر زن: این نوع ازدواج به حالتی اطلاق می‌شد که زنی بیوه به عقد و ازدواج با مرد دیگری در می‌آمد. این زن با زندگی در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزایای پادشاه زن را در سراسر زندگی مشترک دارا بود، ولی پس از مرگ آیین کفن و دفن و سایر مراسم مذهبی اش تا سی روزه توسط شوهر دوم یا بستگانش برگزار می‌شد. ولی هزینه های مراسم بعد از سی روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنیای دیگر این زن از آن نخستین شوهر خود خواهد بود و به همین علت پیوند دوم او تحت عنوان چاکر زن یاد می‌شد.
حال برای برخی ناآگاهان پیوند زناشویی از نوع چاکر زن را اختیار کردن زن صیغه ای توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدی بیان می‌کنند که صحت ندارد.

3-ایوک زن: این نوع ازدواج زمانی اتفاق می‌افتاد که مردی دختر یا دخترانی داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر یا کوچکترین دخترش تحت عنوان ایوک ثبت می‌شد و رسم بر این بود که اولین پسر تولد یافته از این ازدواج به فرزندی پدر دختر در می‌آمد و به جای نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش می‌آوردند و این نوع ازدواج باعث شده که برخی افراد غیر مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتیان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج می‌کرده است. اینک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا" مردود است.

4-ستر زن: وقتی که فرد بالغی بدون ازدواج در می‌گذشت، پدر و مادر یا خویشان این فرد موظف بودند به خرج خود و به یاد فرد درگذشته دختری را به ازدواج پسری در می‌آورند. شرط این نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد می‌شدند که در آینده یکی از پسران خود را به فرزند خواندگی فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند.

5- خودسر زن: اگر دختری و پسری پس از رسیدن به سن بلوغ برخلاف میل والدین خود خواستار ازدواج با یکدیگر می‌شدند و مصر بر این امر نیز بودند، با وجود مخالفت والدین ازدواج آنها منع قانونی نداشت و زیر عنوان خودرای زن ثبت می‌گردید و در این بین دختر از ارث محروم می‌شد، مگر اینکه والدینش به خواست خود چیزی به او می‌دادند یا وصیت می‌نمودند که بدهند.

این نوع ازدواج ها در ایران باستان انجام می‌شد امروزه ازدواج ها تحت این عناوین ثبت نمی‌شود.
گفتنی است که طلاق در آیین زرتشتی مطرود و منفور است و تحت شرایطی ویژه و در مواردی نادر و خاص طبق آیین نامه زرتشتیان مجوز داده می‌شود

.
http://www.ahura-zartosht.persianblog.com/

در ستایش مرگ

آسمان لبخند می‌زند. زمین می‌پروراند. مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند...
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

صادق هدايت

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

سخنی حکيمانه

سخنی حکيمانه


زماني دوست داشتم حرف هاي حكيمانه اي بزنم كه در خاطر ديگران بماند اما بي تجربه بودم و نمي توانستم. اين روزها هرچرندي كه مي گويم كمي تا قسمتي حكيمانه از آب در مي آيد اما هنوز هم در خاطر كسي نمي ماند! احتمالاً دوران سخنان حكيمانه گذشته است

چند ماه پيش در مصاحبه اي با يكي از شبكه هاي راديويي تهران داستان حكمت آموزي را از باب پند و اندرز براي شنوندگان تعريف كردم كه چون جايي ثبت نشد و مطمئن هستم شما هم جزء شنوندگان آن برنامه نبوده ايد مي خواهم يك بار ديگر آن را براي شخص شما تعريف كنم

داستان حسن كچل را شنيده ايد؟ قهرمان داستان، حسن، كه هم مثل من كچل است و هم مثل من و شما تنبل و عاشق رفاه و نعمات زندگي، در وفاداري به علايق خود آنقدر افراط مي كند كه ننه اش عاصي مي شود و با حيله اي او را از خانه بيرون مي اندازد و شرط مي كند تا دست از تنبلي بر ندارد و براي خودش كسي - بخوانيد پولدار- نشود او را به خانه راه ندهد. حسن به ناچار به دنبال سرنوشت از شهر خارج مي شود و در بين راه هر آشغالي كه روي زمين پيدا مي كند در توبره اش مي اندازد بلكه روزي به كار بيايد. به اين ترتيب در توبره ي حسن، يك لاك پشت، يك گنجشك، يك تخم مرغ به همراه لباس زير و جوراب هاي نشسته و شارژر تلفن همراه و كمي نان و پنير و يك عدد برس سر و يك عالمه چيزهاي قابل بازيافت ديگر پيدا مي شد

در يك سكانس هيجان انگيز، حسن، كه در بيابان سرگردان است، مجبور مي شود تا با یک "ديو" زورآزمايي كند. ديو رجز مي خواند و شپشي از سر خود بيرون مي كشد كه به اندازه ي يك قورباغه است، حسن هم لاك پشت را از كيسه بيرون مي آورد و به جاي شپش به ديو قالب مي كند! ديو سنگي به هوا مي اندازد كه آن دورها به زمين مي افتد و حسن هم در جواب گنجشك را از كيسه رها مي كند كه پرواز مي كند و در آسمان ناپديد مي شود. ديو قلوه سنگي را آنقدر فشار مي دهد كه خاك مي شود و حسن تخم مرغي را به جاي سنگ له مي كند و ادعا مي كند كه روغن سنگ را با فشار بيرون كشيده است!... به اين ترتيب در همين مقدمات قبل از نبرد، حسن چنان زرنگي مي كند كه ديو كم مي آورد و خود را از پیش باخته اعلام می کند و حسن كچل شاه سرزمين ديوها مي شود و در انتها با يك عالم خدم و حشم و مال و مكنت به ده بر می گردد و به دستبوس ننه اش مي رود و چون به شهادت همه ي اهل محل براي خودش كسي شده است، ننه در خانه را باز مي كند و حسن كچل باقی عمر را در ناز و نعمت و آسايش به تنبلي و تن آسايي و خواب مي گذراند و هیچ کس هم شماتتش نمی کند

نتيجه گيري حكيمانه براي همكاران و هنرمندان: هرچيز كه خوار آيد روزي به كار آيد. در جاده ي زندگي هر چه يافتيد بر داريد و در توبره ي تجربه هايتان بگذاريد، روزي به كارتان خواهد آمد؛ كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، به نمايشگاه ها سر بزنيد، بنويسيد، بسازيد، برقصيد

نتيجه گيري های كّلي: حتي در داستان هاي فولكلور ما، نقش زرنگي و خالي بندي و پرروبازي و بخت و اقبال صد بار پررنگ تر از تلاش و كوشش و لياقت و ... است

پول داشته باش سر سبیل شاه نقاره بزن

نويسنده: توکا نيستانی

فیل

وقتی از آقای کوینر پرسیدند کدام حیوان را بر سایر حیوانات ترجیح می‌دهد بی‌درنگ فیل را نام برد، استدلالش هم این بود:
فیل، هم قوی است هم حیله‌ورز. حیله را با قدرت همراه می‌کند. این حیله‌اش به هیچ‌وجه موذیانه و حقیرانه نیست که بخواهد بدون جلب‌نظر کردن کسی یا چیزی برای فرار از آسیب یا به دست آوردن غذایی به آن متوسل شود، بلکه حیله‌ای است که برای کارهای بزرگ در اختیار نیرومندان قرار دارد. از هرجا این حیوان بگذرد، حتماً گذرگاه پهنی است. از طرفی دیگر خوش‌خلق‌وخو است و شوخی هم سرش می‌شود. به همان میزان که دوست خوبیست دشمن خوبی هم هست. بسیار بزرگ و سنگین و در عین حال بسیار تند و تیز است.

خرطومش به هیکل ستبر و ناهنجاری منتهی می‌شود اما با آن، کوچک‌ترین خوردنی حتی فندق را از روی زمین برمی‌دارد. گوش‌هایش متحرک است. فقط چیزهایی را می‌شنود که مورد توجهش باشد. عمری طولانی هم دارد. موجودی اجتماعی است، آن هم نه‌فقط با سایر فیل‌ها بلکه با همه. همه‌جا همان‌قدر که دوستش دارند به همان میزان نیز از وی می‌ترسند. با قدری چاشنی شوخ‌طبعی حتی می‌شود بزرگش داشت و او را پرستید. پوست کلفتی دارد تا آن حد که چاقو توی آن فرو می‌شکند؛ اما احساساتش لطیف است. می‌تواند غمگین و در عین حال خشمناک شود. با میلِ وافِر می‌رقصد. در انبوهه بیشه‌زار می‌میرد. بچه‌ها و سایر حیوانات را دوست می‌دارد. رنگش خاکستری‌ست. فقط از نظر جثه به چشم می‌آید. گوشتش خوردنی نیست. می‌تواند خوب کار کند. با میل مفرط می‌آشامد و سرکیف می‌شود. به هنر نیز خدمت می‌کند؛ عاج تولید می‌کند


برتولت برشت
ترجمه: علی عبداللهی

دو راهب

تانزان و اکیدو دو راهب در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند
او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد.

تانزان گفت: بیا دختر، و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.

دو راهب تا شب سخن نگفتند
سرانجام در دیر ، اکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او .چرا چنین کردی؟
تانزان گفت: دوست عزیز، من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

قحطی

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

حق با گاو نر است

در چمنزاری هزار جور حیوان خوش و خرم پرسه می‌زدند. ناگهان گاو نر یک گل کوچولوی زیبا دید با یک تاج سفید وسطش. به آن نگاه کرد و از دوستان دور و برش پرسید:
«شما می‌دانید اسم این گل چیست؟»
میش مع‌مع کنان گفت: «گل لاله است»
بز بع‌بع‌ کنان گفت: «بنفشه است»
اسب شیهه‌کشان گفت: «مینای چمنزار است»
گاو نر ماغ کشید و با صدای مهیب گفت: «چه مزخرفاتی! این گل سرخ است!»
بعد همه‌ی حیوانات ساکت شدند و نظر روباهی را که اتفاقی داشت از آن‌جا رد می‌شد، پرسیدند:
روباه با حالتی مکارانه گفت:
«حق با گاو نر است! آخر او بلندتر از همه فریاد می‌کشد!»

رودولف کیرستن
ترجمه: علی عبداللهی

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

مشخصات همسر آینده ام

مشخصات اينجانب و همسر آينده ام (آمريکايی وار)

نظر به عزم راسخی که برای اقدام به يک ازدواج کاملاً قانونی دارم ، و با توجه به اين نکته که هيچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مونث امکانپذير نيست، خاضعانه در نهايت افتخار و خوشوقتی و احساس رضايت کامل از کليه بيوگان و دوشيزگان محترمه استدعا می شو د لطف بفرمايند مراتب ذيل را مورد عنايت قرار دهند:
نخست اينکه اينجانب يک مرد می باشم . اين امر مسلماً برای خانم ها پر اهميت می باشد.
قدم صد هفتاد شش سانتی متر است جوان هستم . هنوز تا ايام کهولت زياد فاصله دارم ، درست به اندازه فاصله مرغ پاچله از عيد پطرس. اصل و نسب دار می باشم, زيبا نيستم ، اما خيلی زشت هم نمی باشم. عدم زشتی ام به حدی است که بارها در تاريکی مطلق با اشخاص بسيار زيبا عوضی گرفته شده ام . چشم هايم ميشی است . روى گونه هايم (افسوس!) چال نمى افتد. از دندان های آسيابم دو تايش خراب است.بجز پدر و مادری فقير ولی نجيب چيزی ندارم .اما آينده ام کاملاً درخشان است
دوستدار پروپاقرص خوشگل ها عموماً و خدمتکارها خصوصاً می باشم . به همه چيز اعتقاد دارم
خيال دارم در آينده رمانی به رشته تحرير درآورم که قهرمانش همسر آينده خود اينجانب باشد. در شبانه روز دوازده ساعت می خوابم . بربروار پرخورم . تنها در جمع دوستان ودکا مينوشم
آشنايان خوبی دارم دوتا شان اديبند يکيشان شاعر يکيشان مفتخور که از طريق جرايد شريفه به تعليم ابناء بشر مشغولند.
عاشق پيشه ام اما حسود نيستم . قصد دارم طبق شرايطی که خود و طلبکارانم می دانيم ازدواج کنم
اين بود مشخصات اينجانب .

و اما مشخصات همسر آينده ام:

بيوه باشد يا دوشيزه ( بر حسب اينکه کدام بيشتر مناسب حال باشد ) زير سی ساله و بالای پانزده ساله . کاتوليک نباشد ، يعنى به يقين بداند در دنيا افراد مصون از گناه وجود ندارد. يهودی هم پذيرفته نمی شود. دختران يهودی هميشه از آدم می پرسند چرا يک خط در ميان مينويسی, چرا نميروی و پيش بابام پول در آوردن رو ياد نميگيری و اینجور حرفا که اصلا به مزاج من سازگار نيست.
مو طلائی باشدو چشم آبی و ( لطفاً در صورت امکان) ابرومشکی . نه رنگ پريده باشد نه سرخرو ، نه چاق باشد نه لاغر ، نه دراز باشد نه کوتاه . تو دلبرو باشد و جنی هم نباشد. سرش تراشيده نباشد ، وراج نباشد و مدام کنج خانه ننشيند. ضمناً بايد خوش خط باشد چون به يک نساخ ماهر نيازمندم. البته کار نسخه برداريش زياد نيست . به مجلاتی که با آنها همکارى دارم علاقه داشته باشد و رويه آنها را سرمشق خود قرار دهد
بايد بتواند آواز بخواند ، برقصد ، بنويسد ، بپزد ، بريان کند ، بلبل زبانی کند ، شيرمال بپزد ( اما گوش مال ندهد) ، براى شوهر جانش پول قرض بگيرد . با استفاده از امکانات شخصی خوش سر و لباس باشد ، و کاملاً و از هر نظر مطيع باشد
نبايد تنش را بخاراند ، جير و وير کند ، جيغ بکشد ، فرياد بزند ، گاز بگيرد ، دندان نشان بدهد ، ظرف و ظروف بشکند يا در خانه براى دوستان پشت چشم نازک کند
بداند که شاخ زيبنده آدم نيست و هر چه کوتاهتر باشد بهتر است و برای کسی که در ازاء دريافت وجوهات زير بار اينجور امور مى رود خطرش کمتر است
اسمش نبايد ماترُينا يا آکولينا يا آودوتيا يا اسمهاى اُملی ديگری از اين قماش باشد. اصلا بهتر است اسم با اصل و نسب دارتری داشته باشد
مثل اوليا ، لنوچکا ، ماروسکا ، کاتيا ، ليپا و غيره
ميان او و مادرش که همانا مادر زن مکرمه اينجانب است به اندازه اينجا تا پشت کوه قاف فاصله باشد ( در غير اينصورت اينجانب هيچ تضمينی
نخواهم داد)
داشتن حداقل ٢٠٠٠٠٠ روبل نقره از اهم واجبات است
ناگفته نماند که در صورت موافقت طلبکاران اينجانب ، می توان در ماده اخير اصلاحاتی به عمل آورد

نويسنده: آنتوان چخوف
ترجمه: احمد شاملو و ایرج کابلی

سنگین ترین دانشمند

یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.
سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

ارزش

روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش  را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او آن چك را مچاله كرد و دوباره آن را به شاگردانش نشان داد و گفت چه كسي اين را مي خواهد؟ باز هم همه دستها بالا رفت. او گفت بگذاريد اين كار را بكنيم و چك را زير پا انداخت و آنرا درست و حسابي لگدكوب كرد به طوريكه حسابي كثيف شد و پرسيد آيا هنوز هم اين چك را مي خواهيد؟ باز هم همه دستها بالا رفت.
او گفت: دوستان من همه ما يك درس با ارزش گرفتيم: «مهم نيست كه من با پول چه مي كنم شما هنوز آنرا مي خواهيد چون چيزي از ارزش آن كم نشده است.»
و ادامه داد: بسياري مواقع زمين مي خوريم، به ما توهين مي شود، يا مشكل مالي پيدا مي كنيم و مجبوريم در كثيف ترين مناطق شهر زندگي كنيم، لباس هاي مندرس بپوشيم، گرسنه بمانيم و … همه اينها ممكن است پيش بيايد فقط به خاطر تصميم اشتباهي كه گرفته بوديم  يا بخاطر حوادث ناگواري كه براي ما اتفاق افتاده بود. در اين شرايط احساس مي كنيم بي ارزش هستيم. اما مهم نيست چه اتفاقي افتاده است يا خواهد افتاد. شما هيچگاه ارزش خود را از دست نمي دهيد. مرتب و آراسته يا كثيف و بي پول، پيروز يا شكست خورده شما هنوز غير قابل ارزش گذاري هستيد به خصوص براي كساني كه شما را دوست دارند

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

پیرمرد

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

ديوانه‌ای بر بام



همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند

«... يه ديوونه رفته رو بوم»

سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان

مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد

«عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم»

و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد

«نه ... اگه منو ريش‌سفيد اين محل می‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پايين»

مأمورين آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش ... يک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. ديواانه، هی اين طرف بام می‌دويد و هی آن طرف بام می‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش ... بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود

رئيس کلانتری با لحنی نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعی می‌کرد ديوانه را راضی کند که از خر شيطان پايين بيايد

«بيا پايين داداش جون ... جون من بيا پايين»

«منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام ... اگر نه خودمو ميندازم»

تهديد، تحبيب، التماس، خواهش ... هيچ‌کدام تأثيری نکرد

«برادر جان! بيا پايين ... بيا ... بيا بريم قدم بزنيم»

«زکی! اينو باش! ... خيله خب، حالا که زياد اصرار داری قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»

از ميان جمعيت، يکی گفت

«بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين»

يکی ديگر باد به گلو انداخت و گفت

«مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها!»

«خدايا! يعنی واقعاً بايد اين ديوانه‌ی زنجيری رو ريش‌سفيد محله کرد؟»

پيرمردی که به عصای خود تکيه داده بود گفت

«چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، اينی که من می‌بينم پايين اومدنی نيس»

«حالا شايد بشه يه جوری پايينش آورد»

«نه خير. من اينارو خوب می‌شناسم: يه بار که فرصتی به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن»

«حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم »

«اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين»

يکی از آن نزديکی فرياد زد

بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدی؛ بيا پايين»

و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت

«به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين»

پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌ای به اطرافيان خود کرد و گفت

«ها، شنيدين؟ نگفتم وقتی سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»

«خوب ديگه. پس بهتره هرچی گفت بکنيم»

«اون ميگه. شمام می‌کنين. اما پايين نمياد ... انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره با ... اما وقتی که بالا رفت، ديگه »

کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد

«انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار»

ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال می‌خواند که

«نميام، های نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام »

پيرمرد گفت

«نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام می‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره»

سرجوخه‌ی آتش‌نشانی که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت

«حالا اگه بگيم شهردار شده چی ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد

«بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن»

ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت

«زکی! من بيام قاطی آدمهايی که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چی؟ ... پايين نميام»

«د ... پس آخه چه مرگته؟ چی ميخوای ديگه؟»

«نمايندگی مجلسو»

و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهی يک نفر را واداشتند که داد بکشد

«خيلی خوب، شدی نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن»

ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن

«به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطی شماهايی که يه ديوونه رو به نمايندگی مجلستون انتخاب می‌کنين؟»

«ياالله برادر! گفتی نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌های ديگه منتظرتن. می‌خوان جلسه رو تشکيل بدن»

– «مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ ... بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير ... نميام»

پيرمرده، پس از مدتی که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت

«بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب می‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگی انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين»

ديوانه مرتباً فرياد می‌زد

«استاندار، استاندار ... اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک ... دو ...»

جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد

«کرديم، کرديم ... استاندارت کرديم ... ننداز، ننداز»

ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت

«وزير ... وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم»

يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمی‌آمد. اين بود که عده‌ای دورش را گرفتند و گفتند

«چی می‌فرمايين؟ يعنی وزيرش بکنيم؟»

پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته ... حالا ديگه ريش و قيچی دست اونه، هرچی که ميگه بايد بکنين و هرچی که ميخواد بايد انجام بدين»

جماعت داد کشيد

«وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز»

«ميندازم»

«ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»

«هه هه هه! ... بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت می کنم»

جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش می‌کردند

«چيکار خواهد کرد؟»

«يعنی خودشو ميندازه؟»

پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه»

جمعيت گفتند
«ای وای، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين»

ديوانه زبانش را برای خلق‌الله درآورد و گفت

«آخه نخست‌وزير جاسنگينی مث من، ميون احمقهايی مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»

«هر آرزويی داری بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز»

ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد

«حالا يعنی من نخست‌وزيرم؟»

جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيری»

«خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام»

کلانتر که سخت عصبانی شده بود، گفت

«ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطی می‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر»

اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسری ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ی آتش‌نشانی و از او پرسيد:

«حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌ای نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چی خوبين؟»

سرجوخه‌ی آتش‌نشانی هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد

«يعنی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟»

«بله که می‌شه. چراکه نشه؟»

«چه جوری؟»

«حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم»

جمعيت عقب رفت و چشمها با بی‌صبری به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوری پايين خواهد آورد

پيرمرد به ديوانه که همان طور بالای بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد

«عالیجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ی ششم صعود بفرمايند؟»

ديوانه که اين را شنيد، با لحنی جدی گفت:

«بسيار عالی! بسيار عالی! اراده فرموديم»

و آن وقت، از دريچه‌ی بام داخل شد، از پله‌ها پايين آمد و از پنجره‌ی يکی از اتاقهای طبقه‌ی ششم سر بيرون کرد و به تماشای جمعيت پرداخت

پيرمرد گفت

«حشمت‌پناها! آيا برای بازديد طبقه‌ی پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»

«چرا، چرا ... صعود می‌فرماييم!»

و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ی سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روی بام، يعنی چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتی موقر و جدی در چهره‌ی او ديده می‌شد

پيرمرد گفت:

«ای نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ی دوم صعود نخواهيد فرمود؟»

«بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم!»

و به طبقه‌ی دوم آمد.

«آيا برای صعود به طبقه‌ی اول اراده نخواهيد فرمود؟»

سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد‌های شادمانه‌ی جماعت تماشاچی از عمارت بيرون آمد، به طرف کلانتر رفت، دستهايش را جلو آورد و گفت

«بيا داداش، دستنبدهاتو به دستام بزن و منو بفرست ديوونه‌خونه ... به نظرم حالا ديگه ياد گرفته باشی با ديوونه‌ها چه جوری تا کنی»



وقتی که ديوانه را بردند، جماعت با شور و اشتياق پيرمرد را دوره کرد. پيرمرد با حسرت نگاهی به عمارت و نگاهی به جمعيت انداخت و بعد، سری به تأسف تکان داد و گفت:

«مشکل نبود. من چهل سال عمرمو تو سياست گذروندم و موهای سرمو تو کار سياست سفيد کردم »

آن‌وقت، آهی کشيد و گفت

افسوس که ديگه قوه‌ای تو زانوهام نيست.اگه من بالا ميرفتم ديگه بشری منو نميتونست پايين بياره

عزيز نسين
ترجمه‌: احمد شاملو

حروف عشق

تعابيري از حروف عشق

احمدغزالي عارف قرن ۶ هجري در رساله خود به نام «رساله السوايخ في العشق» اسرار مضمر در حروف عشق را چنين بيان مي دارد: اسرار عشق در حروف عشق مضمر است: ع(عين) يعني چشم و ديده؛ ش(شين) يعني شراب شوق؛ ق(قاف) يعني قيام به دوست.
چون فردي عاشق بود آشنايي يابد؛ بدايتش (آغازش) ديده (عين) بود و ديدن عين اشاره بدانست در ابتداي كلمه عشق؛ پس شراب مالامال شوق خوردن گيرد و شين اشاره بدانست، پس از آن از خود بميرد و بدو زنده گردد و قاف اشارت است بر قيام به دوست
عرفاي ديگر نيز هركدام از منظري حروف عشق را تفسير و تبيين كردند

مولوي مي گويد

عشق است زهرچه آن نشايد، مانع
گر عشق نبودي، ننمودي صانع

داني كه حروف عشق را معني چيست؟
عين عابد و شين شاكر و قافست قانع

اما سنايي تفسير عشق را منوط به درك دروني آن مي داند

«عين و شين و قاف را آنجا كه درس عاشقي است
جز كه عين و شين و قاف است و دگر تفسير نيست

نجم الدين رازي نيز دراين باره به زيبايي چنين گفته است

عشق بي عين است و بي شين است و بي قاف اي پسر
عاشق عشق چنين هم از جهان ديگر است

شمار ديگري از عرفا لغت عشق را ريشه يابي كرده و نوشته اند كه
عشق را در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني كرده و آن را از ماده عشقه گرفته اند و آن گياهي است كه در فارسي به نام «لبلاب»ناميده مي شود؛ و داراي برگهاي نسبتاً درشت و ساقه هاي نازك بلند است كه به درخت مي پيچد و بالامي رود و به هيچ حيله بازنمي شود و درخت را مي خشكاند
مي گويند چون اين حالت براي انسان دست دهد او را رنجور و ضعيف مي كند و رونق حيات او را مي برد. عشق صوري جسم صاحبش را خشك و زردرو كند. اما عشق معنوي بيخ درخت هستي عاشق را خشك سازد و او را ازخود بميراند

نويسنده: مهرداد - ناظري
منبع: سایت باشگاه اندیشه

صد و یک نام برای خداوند در دین کهن ایران

صد و یک نام برای خداوند در دین کهن ایران




1-ایزد (به معنی سزای پرستش)

2-هروسپ توان (به معنی توانای مطلق)

3-هروسپ آگاه (به معنی دانای مطلق)

4-هروسپ خدا (به معنی خداوند مطلق)

5-آُبده (به معنی بی آغاز)

6-ابی انجام (به معنی بی انجام)

7-بنشت (به معنی ریشه آفرینش)

8-فراخ تنهه (به معنی پایان آفرینش)

9-جمغ (به معنی ازهمه بالاتر)

10-فرجه تره (به معنی از همه برتر)


11-تام آُفیچ (به معنی ویژه تر)

12-اُبره ونده (به معنی از چیزی بیرون نیست)

13-پرواندا (به معنی به همه پیوند دارد)

14-ان ایاپ ( ” اوست نایاب –کسی او را نمی بیند.)

15-هم ایاپ (اوست همه یاب-اورا همه می بینند.)

16-آدُرو (راست ترین)

17-گیرا (دستگیر)

18-اُچم (بی سبب)

19-چمنا (مسبب الاسباب)

20-سپنا (پیشرفت دهنده)


21-اُفزا (افزاینده)

22-ناشا (با انصاف)

23-پَروَرا (پرورنده)

24-پانه (پاسبان)

25-اَئین آئینه (دارای چندین شکل)

26-ان آئینه (بدون شکل)

27-خَروشید توم (بی نیاز ترین)

28-مینوتوم (روحانی ترین)

29-واسنا (در همه جا حاضر)

30-هروسپ توم (وجود کل)


31-هوسپاس (سزاوار سپاس)

32-همید (امید همه به اوست)

33-هرنیک فره (اوست هرفر نیکی)

34-بیش ترنا (رنج زدا)

35-تروبیش (دافع درد)

36-انوشَک (بی مرگ)

37-فَرَشک (مراد دهنده)

38-پژوهَدهَه (قابل پژوهش)

39-خاورافخشیا (نور النوار)

40-ابَرزا (بخشاینده)


41-استو(برتری دهنده)

42-رَخو (ستوه نشونده)

43-ورون (بی نیاز)

44-افریفه (از تباهی نجات دهنده)

45-بفریفته (فریب ندهنده)

46-ادوای (یکتا)

47-کام رد (صاحب کام)

48-فرمان کام (به میل خود فرمان دهد)

49-آیختن (بی شریک است)

50-افَرموش (فراموش نکننده)


51-همارنا (شمارکننده ثواب و گناه)

52-شنایا (قدردان)

53-اتَرس (بی ترس و بیم)

54-ابیش (بی رنج)

55-افرازدم (سر افرازترین)

56-هم جون (همیشه یکسان)

57-مینوستی گر(آفریننده جهان مینوی)

58-امینوگر(آفریننده جهان مادی)

59-مینونهب (روح مجرد)

60-آدرُبادگر (سازنده هوا ازآتش)


61-آدرُنم گر (سازنده آب از آتش)

62-بادآدرگر(سازنده آتش ازهوا)

63-بادنم گر(سازنده هوا ازآب)

64-بادگل گر (سازنده خاک ازهوا)

65-بادگرتوم (آفریننده جولایتناهی)

66-آدرکبریت توم (فروزنده کل آتشها)

67-بادگرجای (تولید کننده باد)

68-آب توم (خالق آب)

69-گل آدرگر(سازنده آتش از خاک)

70-گل وادگر(سازنده هوا ارخاک)


71-گل نم گر(سازنده آب ازخاک)

72-گرکر(سازنده کل)

73-گراگر(سازنده سازندگان)

74-گرآگرگر(_____)

75-آگرآگرگر(_____)

76-اگرآگرگر(_____)

77-اگمان (بی گمان)

78-ازمان (بی زمان-همیشگی)

79-اخوان (بی خواب)

80-آمُشت هشیار (همیشه هوشیار)


81-پشوتنا (پاسبان تن )

82-پدمافی (پیمانه دار)

83-چیر (زبردست)

84-پیروزگر (فاتح)

85-اورمزد (دانای مطلق)

86-خداوند (خداوند)

87-ابرین کُهن توان (_____)

88-ابرین نُتَوان (_____)

89-وسپان (نگهبان همه)

90-وسپار (آفریننده همه)

<a href="http://faryademan.wordpress.com/">دنیای وارونه</a>

جانباز جنگی و مالدینی

يكي از جانبازان جنگ تحميلي، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم بستري شده بود.
از قضا چند روزي بعد از بستري شدن اين جانباز جنگ تحميلي متوجه مي شود خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش مالديني است. اين جانباز ابتدا تصور مي كند تشابه اسمي است، اما در نهايت نمي تواند جلوي كنجكاوي اش را بگيرد و از خانم پرستار مي پرسد: آيا با پائولو مالديني ستاره شهر تيم آ.ث. ميلان نسبتي داري؟ و خانم پرستار در پاسخ مي گويد: پائولو برادر من است! جانباز ايراني در حالي كه بسيار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي به يادگار بياورد و خانم پرستار هم قول مي دهد تا برايش تهيه كند، اما جالب ترين بخش داستان صبح روز بعد اتفاق مي افتد. هنگامي كه جانباز هموطن ما از خواب بيدار مي شود، كنار تخت بيمارستان خود پائولو مالديني بزرگ را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدن او نشسته است و ... باقي اش را ديگر حدس بزنيد!
راستي هيچ مي دانيد پائولو مالديني اسطوره ميلان از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا، به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه فاصله اي حدود ششصد كيلومتر دارد رفت، تا از يك جانباز جنگي ايراني را كه خواستار عكس يادگاري اوست، عيادت كند؟ آيا فوتباليست ايراني را سراغ داريد كه چنين مسافتي را براي به دست آوردن دل يك جانباز، معلول، بچه يتيم، بيمار و ... بپيمايد؟

سوتی

http://forum.iranproud.com/showthread.php?t=198039
سوتی «رود گولیت» ستاره هلندى فوتبال :
«۹۹ درصد بازى دست ما بود. آن سه درصد باقى مانده باعث شد ببازیم»

جمله‌اى از «رودى فولر» :

«سه سه تا مى‌شود شش تا. راستش را بخواهید دوست داشتم شماره شش باشم اما این شماره به تن کس دیگرى بود»

تورستن لگات (Thorsten Legat) :

«شانس ما ۷۰ به ۵۰ است»

سوتی «کوین کیگان» :

«آلمانى‌ها فقط یک بازیکن زیر ۲۲ دارند که او هم ۲۳ است»

جمله به یاد ماندنی «توماس شاف» :

«اینجا باید ۱۰۰۰ درجه بچرخیم»

دراگوسلاو، مربی صرب :

«چیزى که رودى بومر طی ۸۰۰ سال زندگی‌اش، نشان داد بى‌نظیر بود»

گاتفرید وایز، مفسر ورزشى آلمان :

«صفر به صفر– با توجه به آمار مى‌شود گفت: بازى پر گلى بود»

هریبرت فسبندر ، مفسر شبکه WDR آلمان :

«پس از این که گلی نزدند، صفر ، صفر شدند»

خود فروشی


قدرت دید

قدرت دید خانوم ها: یک تار مو را روی کت شوهرشان می بینند اما یک تیر چراغ برق را هنگام رانندگی نمی بینند

آینده ی زیبا

منبع:بی مخاطب

دوستم در حال تحصیل
در دکترای یک رشته ی سخت مهندسیه. مادر بزرگش از ایران چند وقت
یه بار بهش تلفن می زنه و می گه: "آخه درس خوندن به چه دردت می خوره؟ بسه
این قدر درس خوندی. برگرد بیا ایران و ازدواج کن. اگر بیای این جا خیلی
خوب می شه. حداقل اگه با شوهرت دعوات شد می تونی وسایلت رو جمع کنی و بری
خونه ی پدرت. یعنی یه جایی هست که بری!"


یعنی درست رو ول کن و بیا ایران و شوهر کن و بعد که دعواتون شد (که حتمن می شه)٬ خونه ی بابات در دسترسه!