۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

دو راهب

تانزان و اکیدو دو راهب در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند
او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد.

تانزان گفت: بیا دختر، و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.

دو راهب تا شب سخن نگفتند
سرانجام در دیر ، اکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او .چرا چنین کردی؟
تانزان گفت: دوست عزیز، من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

هیچ نظری موجود نیست: