۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

جز تو مرا بر در کس راه نیست....

یار توام یار تو تنهاستم

عاشق و شیدای تو تنهاستم

پیش نگاه تو اگر گم شوم

در خم هر موی تو پیداستم

بی تو ز هر خار و خسی کمترم

با تو به اندازه ی دنیاستم

دوش سبویم سر سجاده ریخت

سجده زدم در می و بر خاستم

مست به خمخانه ی مجنون زدم

گفت که من تشنه ی لیلاستم

جز تو مرا بر در کس راه نیست

در بگشا" خواجه "که تنهاستم

دکتر عبدالهی

وقتی ایران اجاره شد

بارون ژولیوس دو رویتر؛ این اسم کسی بود که قرار بود در ازای وامی که به ناصرالدین شاه می‌دهد، برای 60 سال کل ایران را اجاره کند. ماجرای قرارداد رویتر هم مثل قضیه تنباکو با مخالفت علما لغو شد اما چندتایی یادگاری هم برای ما گذاشت؛ چیزهایی مثل نفرت مردم از قاجار و زمینه‌سازی انقلاب مشروطه یا چیزهایی مثل اسم همان لرد انگلیسی که باید در کتاب تاریخ‌مان زیرش خط می‌کشیدیم و حفظش می‌کردیم.

جالب است بدانید که یکی از یادگاری‌های عجیب همین قرارداد، چیزی است که حالا هر شب هر شب آگهی‌هایش را می‌بینیم، بانک. طبق کلاهی که رویتر سر ناصرالدین‌شاه گذاشته بود، انحصار تشکیل بانک و چاپ اسکناس در ایران هم برای 60 سال به او واگذار شده بود. بعید است که شاه پیر، چیزی از مفهوم بانک فهمیده باشد اما به هر حال او زیر پای این برگه را مهر کرده بود و لرد زرنگ قصه، سال 1267 شمسی اولین بانک ایرانی را به اسم «بانک شاهی» تاسیس کرد و اسکناس 1 تومانی هم چاپ زد؛ منتهی این «بانک شاهی» ایران در ایران نبود و در لندن مستقر بود؛ پس خاندان قاجار و اشراف پول‌هایشان را می‌فرستادند لندن. این «بانک شاهیي» تا سال 1331 هم سرپا بود و بعد از چند بار تغییر اسم، آخرش شد «بانک انگلیس در ایران و خاورمیانه».

اما اولین بانک ایرانی‌ای که در خود ایران شروع به کار کرد، بانک سپه بود که اولین شعبه‌اش هم در رشت افتتاح شد. حق انحصاری چاپ اسکناس را هم بانک ملی در سال 1311 از بانک شاهی خرید. دولت هم از خداخواسته، بعد از 3 ماه اسکناس‌های بانک شاهی را از سیستم گردش پولی خارج کرد؛ یعنی همان اسکناس‌هایی که عکس شاه پیر و گول‌خورده قاجار، ناصرالدین رویشان بود

داستانی از علی اشرف درويشيان

آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری.بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
- گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»

مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.

علی اشرف درويشيان

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

نیایش دیدنی کردها

حدود چند سال پیش در منطقهء عیلام تخته سنگی کوچک یافتند که بر روی آن آدم هایی دست در دست هم گذاشته بودند و دایره وار هه لپه رکی می کردند. قدمت این سنگ بیست هزار سال تخمین زده شده است. طبق اکتشافات باستان شناسان در این منطقه «سومریان» زندگی می کرده اند و تمدنی پرشکوه داشته اند که حتی «ویل دورانت» دربارهء آن ها می گوید: «آن چه که بشر امروز به عنوان فرهنگ و تمدن به دست آورده است، چیزی نیست که به آن ببالد، چون سومریان مردمی بودند که بیست هزار سال به طور منسجم تر آن را به وجود آوردند.»

هه لپه رکی در زمان سومریان در ابعاد آیینی، در دل مردمانش زاده شد و پا برجا ماند و در دوران امپراتوری «مادها» شکلی حماسی و ملی به خود گرفت. و اکنون مردمان سلسله جبال زاگرس (کردها) وارث رقصی هستند که در آن بوی مبارزه به مشام می رسد. مبارزه ای برای ماندن و زندگی کردن.

هندیان رقصی دارند به نام «شیوا»؛ شیوا خدایی است که خود می رقصد. شیوا برای ویرانی و آبادانی است. خدایی است که بر همه چیز احاطه دارد و مردمان هند چند هزار سال است پا به پای خدای خود می رقصند و پای می کوبند. در ژاپن این تفکر ریشه ای وجود دارد که؛ ایزد آسمان فرار کرد و به غاری دور پناه برد. و به همین جهت نور از جهان ناپیدا شد و همه جا را تاریکی فرا گرفت. و خواهرش بر در غار آمد و شروع به رقص و پایکوبی کرد. ایزد چون شیفتهء رقص بود، در غار را برداشت و نور به جهان بازگشت. در فرهنگ ژاپنی سرمنشاء ارتباط با خدا، رقص بوده است. و هیچ کدام از رقص های جهان هم از لحاظ آهنگ، ریتم، یکنواختی و آیینی- حماسی به پای رقص کردی نمی رسد.

رقص کردی یا هه لپه رکی با پشتوانه ای فرهنگی، آیینی و حماسی پا به عرصهء هستی نهاد. جزء به جزء ظاهری و باطنی رقص کردی هه لپه رکی به گونه ای به وجود آمده است که انگار نمایشی است بزرگ و چندین طراح لباس و صحنه، کارگردان و نمایشنامه نویس، مدتی زیاد بر روی آن کار کرده اند تا بر روی صحنه بیاید.

در هیچ کدام از انواع زیر مجموعهء رقص کردی هه لپه رکی چیزی به عنوان مسالهء جنسی معنا ندارد. زنان و مردان دست در دست هم و برای رسیدن به هدفی مشترک و یا ابراز خوشحالی نسبت به پدیده های طبیعی و انسانی، پایکوبی می کنند. در مراسم مذهبی چون سماع، پیروان اهل طریقت، برای اینکه نسبت به خدای خود ادای احترام کنند، با رقص سماع و دل کندن از زمین و ماده خود را به آسمان و خدای ازلی می رسانند. بشر از بدو پیدایش خود از هر طریقی خواسته است خالق خود را خشنود کند و چون خداوند به مادیات ارتباط داده نمی شده است، از این روی با ابراز رقص و شادمانی جسم خود را به روح ازلی پیوند داده اند. در ایران زمین جدای از رقص هه لپه رکی که قدمتی بس طولانی دارد، مراسم و رقص های دیگری نیز وجود دارد که برای تسکین درد بدن و التیام روح یا جسم پدید آمده است. مانند: «شمنیزم» شمن ها و «پریخوانی» ترکمن ها و «زار» در جنوب ایران. هر کدام از این رقص ها ریشه ای آیینی دارند و به بشر این را یادآوری می کنند که دنیای مادی فانی است و خداوند و رسیدن به او و خشنود کردن او جزء اندیشه بشر باید باشد.

انسان ها رقص و پایکوبی می کنند که نه تنها شاد باشند، بلکه آن انرژی انباشته از سکون را تخلیه کنند. اگر آدمی در ماه و سال زندگی خود رقصی نداشته باشد و با همنوعان خود تفاهمی در ابراز احساسات نیابد، بدون شک انرژی های ذخیره شده در بدن به نوعی منفک انسان را بیمار می کند. انسان نیازمند پرداختن به مراسم و آیین خود و تخلیهء انرژی های روز و ماه و سال است، تا بتواند توازنی در خود، دیگران و جامعه به وجود آورد.

هه لپه رکی بیان تفکری عمیق و ایجاد توازن اجتماعی است. این رقص نوعی وحدت و هماهنگی است، انسان ها را به دور خود و در گردش زمانی تاریخ، آزادی خواه و دموکراسی طلب نموده است. در هه لپه رکی اولین مبحثی که عنوان می شود و به چشم می آید به کار بردن دستمال است.

«هه ل» به معنای بالا پریدن است؛ نوعی جهش بدن و اندیشه که ریشه در آرمان خواهی دارد و «هه لپه رین» به معنای جست و خیز، جنبش و حرکت و تغییر است. کردها در جنبش آزادی خواهانهء خود همواره در حرکت و تغییر بوده اند. ممارست در یافتن راه حل های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن ها را دموکراسی طلب بار آورده است. چشم انداز گروه هه لپه رکی با ریتم مشخص و هماهنگ و در استواری اندیشهء ملی- قومی در دستمال گرداندن «چوپی کیش» است: دستمال گرداندن رهبر گروه هه لپه رکی معنایی جز به اهتزاز درآوردن پرچم نیست.

انسان به طور غریزی میل به رهایی دارد. و همیشه در صدد بوده و هست که به نوعی خود را از زیر یوغ ستم برهاند. پرچم و دستمال در رقص کردی هه لپه رکی چیزی جز مفهوم پرواز انسان از زیر بردگی و بندگی نیست و لازمه اش در تغییر و تحول است. همیشه مثل آن بادی که به دستمال (پرچم) می خورد، پویا و نوآور باش، ظلم ستیز و انسان دوست و در وفاداری به آن کوشا و دلیری کن.

«سرچوپی کیش» گروه را در ریتمی خاص هدایت و رهبری می کند. به جای جای گروه سرکشی و جهش متناسب با ریتم انجام می دهد که اعضاء گروه در پویایی خود حق خروج از آن ریتم را ندارند. این نشان از آن دارد که تک تک اعضاء (جامعه) به حدی به رهبری خود ایمان دارند که اجازه می دهند او حرکت کند، تا این که بتواند آزادانه گروه را هدایت کند. از زمان پیدایش انقلاب کشاورزی در منطقهء زاگرس و فلات ایران، مردمان این مرز و بوم پا به عرصهء مدنیت نهادند (8500 سال قبل از میلاد مسیح) و پایه ریز فرهنگی فراگیر شدند. و انسان ها تحت تاثیر انتظار در رویش محصول که پا در گرو زمان و دایره داشت، چیزی را در آیین خود جای دادند که امروزه شاهد آن هستیم. شکل دایره را در تقویم و ساعت برگرفتیم؛ زیرا نیاز به زمان رویش محصول ما را در دایره ای بزرگ قرار داد و رقص ما (هه لپه رکی)، دایره را از این بینش پرثمر به عاریت گرفت.

دیگر مورد مهم در رقص کردی، پا کوفتن بر زمین است. و اهمیت کوبین پا بر زمین چیست؟ کوبین پا در هنگام رقص کردی، معنا و مفهومی اسطوره ای دارد. مردمان سلسله جبال زاگرس و به ویژه منطقهء «هورامان»، بنا به دلایل جغرافیایی سختی که دارند نیاز به پاهایی محکم دارند. و برای اینکه پا فرمان از اندیشه برد آن را با رقص قوی کرده و به آن استحکام می بخشند. در هورامان رقص هایی وجود دارد تا با آن کمر خود و سایر اعضای آن را نیرومند کنند تا در برابر ناملایمات جغرافیایی تاب ایستادگی داشته باشند. در زمان های باستان مردمان این منطقه با این رقص (هه لپه رکی) جوانان شان را قوی می کرده اند تا بتوانند در برابر دشمن ایستادگی داشته باشند. معنای دیگر پاکوفتن در رقص کردی، بیدار کردن زمین برای کشاورزی در دورهء بعدی است.

بنا به تحقیقات پردامنه ای که صورت گرفته است، زن و زمان به هم گره خورده است. در زمان پیدایش کشاورزی این زن بود که به کشاورزی، به دور از چشم مرد، پی برد و آن را در زمانی معین برداشت کرد. زنان منطقهء ما جزء اولین زن هایی هستند که به برکت آب، محصول کشاورزی را پایه ریزی کردند و در زمانی دایره ای (تقویم) آن را برای شوهر و فرزندان شان به عمل آورند. پس مفهوم دایره در رقص کردی اسطوره ای است و در جمع آوری هر منظره ای زیبا و جلوه گر خاطره انگیز تر است.

نظم های رقص کردی (هه لپه رکی) عبارتند از: گه ریان، پشت پا، فتاح پاشایی، له بلان، خانه و میری یا خان میری، سقزی، خانانه، سه جار (سه بار)، شه لان، زنگی، چه پی، سه پی (سه پا)، قره، راسته، گه راه، هه و شار، رونیه، دو ده سماله (دو دستمال) کرماشانی و چه مه ری.

هه لپه رکی به طور معمول با سازهای سرنا و دهل، دوزله و دایره با تنبک، نرمه نای و تنبک و دایره و در بعضی مناطق مانند «مریوان» با ساز شمشال همراهی می شود.

همان طور که در سطور بالا اشاره بدان رفت، زنان و مردان دوش به دوش هم و با دستانی که نشان از اتحاد دارد، گونه ای از رقص را به وجود می آورند که به آن «ره ش به له گ» و یا «گندم و جو» می گویند. و باید خاطر نشان کنیم که انواع ریزه کاری های رقص هه لپه رکی اعم از فریاد کشیدن و موی از سر کندن در موقع رقص، نشانه هایی از وجود دشمن در چند قدمی است.

با توجه به نکته هایی که در خصوص ایجاد رقص کردی بیان شد، امروزه هه لپه رکی نقش آیینی خود را از دست داده است. مثلاً «هه و شار» برای رقص خرمن و به هنگام جمع آوری محصول برگزاری می شده است، و یا هر کدام از آن ها برای ابراز دردی و تسکین آن اجرا می شده است. اما در طی این تاریخ چند هزار ساله بنا به دلایل متعدد اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی، آن مفهوم اولیهء خود را از دست داده است. مردمان سلسله جبال زاگرس از دیرباز فریاد می کشند تا مگر دشمن بهراسد، اما این فریاد با قدمت بلند تاریخی خود رمز و تمثیل کردها شده است تا مگر چهرهء درون و برون دشمن را با خود آشنا کنند. آنان می رقصند چون همواره شور زندگی در دل دارند، خوشبین هستند که هیچ گاه دستمال از دست سرچوپی کش فرو نخواهد افتاد و بر بلندای بلندترین نقطهء خاورمیانه خرامیده اند؛ زیرا امید به زمان و طبیعت را از دست نداده اند.

www.jour4peace.com/

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

قسر دررفتن

به گاو یا گوسفندی که در طول یک دوره‌ی پرواربندی باردار نشود و در نتیجه حسابی چاق شود، می‌گویند «قِسِر‌»!
حواستان باشد وقتی که می‌گویید «قِسِر در رفتم!»

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

سختیها

هیچ انسانی‌، در هر روز از زندگی‌اش‌، زیر بار فشارها و سختیهای آن روز از پا در نمی‌آید.
زمانی از پا در می‌آید که بار سختیهای فردایی را که هنوز نیامده‌، بر بارهای امروزش بیفزاید.